غزل تو که تخصصی نداری

امروز از اون روزاست که اتفاقات بد یکی پس از دیگری میفته!هنوزم لحن بی ادبانه ی دلار فروش و راننده پیکش یادم نمیره!

امروز بی ادبانه صحبت کردن محمد به خاطر پارتنر جدیدش یادم نمیره!

امروز چیزایی که دیدم یادم نمیره..

وقتی عصبیم تمام ترجیحم به نوشتنه ..

امروز داشتم ipersia رو‌میدیدم و تقریبا سالگرد روزی که محمد توو اون سالها با سمانه و نگار و همسر سابقش در ارتباط بوده داره میره میرسه...همین روزا بود که رفتیم توو کافه ی عظیمیه و بهم گفت که میخواد هفته بدی بره مهمونی و بعدها متوجه شدم مهمونی همسر سابقش بوده ،همون مهمونی که دست انداخته بود دور گردنش ..مهمونی کنار زنی که مامان محمد بعدها بهم گفت زیباترین زن دنیا بوده..نمی دونم توو اون مهمونی چیا بین شون گذشته و بعدش قطعا رابطه فیزیکی و ج.ن.س..ی داشتن یا نه ولی بعیده..دوسال از اون روزا گذشته ولی صحنه های خیانت هیچ وقت برای هیچ زنی عادی نمیشه...

الهی که خدا نبخشه..چون من نمیبخشم

غزل نوک دماغت رو نبین

صبح که بیدار شدم دیدم اقای دکتر کلی پیام نوشته که ولم کن میخوام برم منم گفتم اکی برو..تو زدی له کردی و همه چیو بهم زدی حالا ادعات هم میشه؟

خب برو عزیزم!..برو دنبال همون کلیپ هایی که میسازی و مینا و‌نگار و مارال و اون اکیپ دوستای لینکدین!

دلم براش خیلی تنگ میشه هاااا ولی خب به نظرم بره دنبال سرنوشتش خیلی براش بهتره ..این طوری خیلی زود می تونه مسیر موفقیتش رو پیدا کنه و‌در کنار کیس جدیدش خوشبخت شه،بالاخره اونم انسانه و حق زندگی داره و چون اون حق زندگی رو از من گرفت من دیگه حق زندگی رو ازش نمیگیرم..چون می دونم بازی دادن یه نفر چهقدر دردناکه ،چون باهام بازی شده..

امیدوارم خوشبخت شه..

....

امروز اینستاگرام بی نهایت عصبیم کرد..نمی دونم چی میشه ولی من قبلا هم این شرایط رو تجربه کرده بودم و خیلی توو روان تاثیر میذاره..امروز داشتم به دی اکتیو فکر میکردم و یا اینکه کلا تمام فعالیتم‌ رو ببرم توو پیج دیگه ایی..حس میکنم دوست دارم گوشه گیر تر شم تا جواب سفارت بیاد

..

امروز یه روز عجیب توو تقویم منه

چون دوتا تصمیم‌مهم زندگیم رو گرفتم..

می‌نویسم تا یادم نره..🎈

غزل تو برو خود را باش..

صبح که بیدار شدم تمام نوتیف های گوشیم رو برای همیشه بستم،یعنی پیاما و اینستا،واتس اپ...تا زمانیکه خودم بازش نکنم نوتیفش نمیاد و خیلی زیاد از این کار راضیم و ترجیح میدم شروع کنم برای جدایی از پیام رسان ها و یه جورایی با کسایی که معاشرت میکنم میفهمونم که تمایلی به اینکه پیام ها رو درجا جواب بدم ندارم!

توو مسیر و پشت فرمون داشتم میرفتم که توو ترافیک دیدم ازش پیام دارم!یه لحظه حس کردم که «آخی عزیزم چهقدر دیدن پیامت قشنگه برام» و تو دلم گفتم می‌دونستم من و تو وصل همیم اما اشتباه فکر کردم..پیامش سرتاسر از بدی های من بود و به بد گفتن از من ادامه داده بود..میگفت من خطا کردم تموم شده و شماها دیگه حق ندارین بهم حرفی بزنید و خطاهام رو به روم بیارید!

توو دلم گفتم میشه بگی چیکار کردی که حس کنیم پشیمونی و داری جبران میکنی؟

بد از عمد یه سری چیزا نوشتم تا جوابش رو ببینم،دیدم نه!خیلی با غروره خاصی معتقده کردم که کردم..حق ندارین بگین..و‌ در ادامه خیلی مطمئن تر نوشته بود من اینقدر کاملم که نیاز به هیچ کس ندارم و...

خب این عالیه..

اصلا یادم‌ نمیاد روز و شبی بوده باشه که جواب پیامش رو نداده باشم ولی اون اینقدر با خودش حالش خوبه و اینقدر حق به جانبه که حتی جواب پیام هم نمیده!

خب به نظرم تک تک اتفاق ها نور خداست که من متوجه بشم روی این دیوار نامهربانی ها یادگاری ننویسم و به تصمیم قدیمیم ادامه بدم..

بهم گفته بود دیگه اثری ازش هیچ جا نمیبینم ولی با توجه به عشقی که به صنعت کاری من پیدا کرده و عشق به دیده شدنش توو فضای مجازی اینقدر زیاده که این اثر همه جا هست..

ولی در نهایت فهمیدم هیچ وقت نباید بخشید کسی رو که از عمد زندگی رو به اتش میکشه

هیج وقت نباید گذشت از خطای کسیکه یادش میره چهقدر دروغ گفته و چهقدر زندگی ادم دیگه ای ر‌و سوزونده

چون اخرش یه در میذاره واسه وجدانش و خاموشش میکنه

اخرش هم میگه کردم که کردم،دلم خواست

بالاخره پیدا میشه مردی که شونه باشه ..امنیت باشه...و‌ بتونی دستاش رو بگیری بگی ببین من پرم از زنانگی، من بلدم برات بهترین خونه زندگی رو بچینم و بوی بهترین غذاها رو توو خونه ات پر کنم..من بلدم مادر بچه ات بشم و تو کیف کنی هربار که به خانوات نگاه میکنی..من بلدم کنارت تا صبح عشقبازی کنم و تن خسته ی تورو با تمام وجودم تیمار کنم..من بلدم..من زنانگی که یه مرد دیگه پودرش کرد رو بلدم..تو فقط «مرد» باش و مردونگی کن..تو فقط مرد باش و دروغ نگو..مرد باش و خیانت نکن..مرد باش و سرافکندم‌نکن توو خانوادم..

هنوزم میشه زندگی رو ساخت حتی اگه رفیق ویارت دشمن تمام عیارت باشه و برات بدترین ها رو رقم بزنه..

چهقدر این اهنگه امروز به دلم نشست

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت
رو کنده سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت
یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند
مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که می خواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگل ها قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد
چه سرنوشتی که براش رقم زد

من اینو ده هزار بار گوش کردم ،مخصوصا این تیکه رو:

ببین جدایی چه به روزش آورد

چه سرنوشتی که براش رقم زد..

امیدوارم هیچ وقت اسیر غرور و تکبر نشم و همیشه پای دل شکستن هام‌بمونم و‌مثل‌همون هزینه ی پیکی که دادم هزینه اشتباهاتم رو بدم...

غزل اشتباهت رو بپذیر..

مردی که معتقد بود روز تولد من براش مقدسه!

مردی که بیو تلگرامش که واسه من بود رو برداشت..

مردی که الان چون زن دیگه ای اومد توو زندگیش دنبال بهانه گشت..
..
از اون تیر لعنتی که تک‌تک دروغ های این مرد بر ملا شد و زندگی من شد یه جهنم دیگه حالم خوب نشد تا الان...
روزای اول این آقا اونقدر از کرده ی خودش راضی بود که منو بلاک کرده بود ....
و هر وقت دوست داشت از بلاکی در میاورد یه پست میفرستاد و دوباره بلاک میکرد..
جالب نبود؟
و بعدش استاتوس های نفرین میذاشت و منو مدام نفرین میکرد!
جالب نبود؟
انگار من دروغ کفتم!انگار من همه چیز رو خراب کردم!انگار من زندگیش رو به فنا دادم...
به ضرب و زور همه چیز گذشت..روزای مثل جهنم!
روزایی که من جهنم رو با همه وجود میدیدم..من می سوختم و محمد کلیپ های ویدیوهاش شروع میشد به پخش شدن..من می سوختم ایشون رنگ به رنگ لباس می پوشید و میرفت پشت دوربین و از هوش مصنوعی حرف میزد...فالور میبرد بالا.. و افتاده بود توو مسیری که خودم مولدش بودم توو زندگیش...
یه روز اینقدر دلم از تمام دنیا پر بود که رو به اسمون گفتم خدایا خیلی نامردی و اون شب با تمام وجود گریه کردم و خوب و بد و نیک سرنوشت رو سپردم به خدایی که بد برای من نمیخواد چون من برای هیچ کس بد نخواستم حتی دشمنم محمد!
دشمن خطابش میکنم چون یه مرد هر بلایی میتونه سر یه زن بیاره این مرد همه مدلش رو سر من آورد..
اما امان از ادعا.........
امان از جادوی زبان این مرد که فریبنده است....
...
تمام دنیا نظرشون روی این مرد و برگشتش منفی بود چون معتقد بودن این مرد با زندگی من بازی کرده و تمام حیثیت منو برده!
اما من برگشتم...درسته تلخ اما برگشتم..برگشتم و بهش گفتم تو گناه کردی ولی دلم نمیاد نبخشم!من بخشیدم چون توو دنیا کاره ای نیستم..میبخشم چون بخشنده خداس نه من..اون باید ببخشه..ممکنه یه روز من گناه کنم!و خدا نبخشه ..بگه یادته یه روز بنده ی من ازت کمک خواست و تو نبخشیدی حالا تو بیا...من نمی بخشم!
با همه دلم محمد اصلی ترین دشمنم رو بخشیدم!
دشمنی که بهش میکفتم تو عزیز ترین رفیق منی و توو کافه ها جلوش زار میزدم..یه بار توو کافه یه جوری گریه کردم که شونه هام به لرزه افتاد...هیچ وقت یادم نمیره!خودش اومد و منو بغل کرد که گریه نکن اما خودش تهش دوتا قطره اشک و تمام...
..
کاری به هیچی ندارم که سعی میکردم جو خونه رو اروم کنم،که رفت پیش خالم اینا دروغ گفت که دارم میرم دیجی کالا و نرفت و شروع کرد از این شرکت به اون شرکت چرخیدن..کار ندارم که هربار که میگفت دارم میرم این جا و اون جا چهقدر حرص میخوردم که چرا پاهاش رو محکم نمیکنه یه جا!
چرا فکر میکنه این مدل کار واسه ماها که پشتوانه قوی نداریم خوبه!
توو خودم داشتم تمام وجودمو میخوردم که چرا هیچ وقت نمیشه روی این مرد حساب کرد و‌همش حرص میخوردم محمد چهقدر این مدت هزینه کرده
چهقدر پول کافه داده
چهقدر به من لطف داشته
پول گوشی
باشگاه و..
همش میکفتم خدایا من چیکار کنم که محمد خرج نکنه من شرمندش میشم باید پولاشو جمع کنه....
....
اون شب وقتی رسیدم خونه مامانم کفت فلان شخص با شوهرش ماشین ..خریدن..یه لحظه داغ کردم که چهقدر حیثیت من جلو اونا رفت ؛چهقدر محمد منو جلوشون تحقیر کرد...چهقدر منم بلد بودم با شوهرم بسازم و برم جلو و نشد..چهقدر می تونستم منم زنی باشم که خوشبخت کنم یه مرد رو ولی نشد..حسرت خوردم دوباره که چهقدر همه چی براش قشنگ و به موقع چیده شده ولی من چهقدر زندگیم رو هدر دادم و....توو همین حین پولی که با بدبختی جمع کرده بودم اومدم از دوست محمد دلار گرفتم که عامل اینکه محمد جان مکدر شن همین یود!
من وقتی مجبور شدم تتمه حسابم رو دلار بخرم یه مبلغ خیلی کمی برام موند و گفتم خب تا اخر ماه مجبوری با همین سر کنی! و هیچ خرج اضافه ای نباید داشته باشی..حتی میخواستم ساک و لباس ورزشی بخرم نتونستم و موکولش کردم به وقت دیگه ایی...

خلاصه پول رو من اشتباهی به حساب دیگه ای واریز کردم..و پول رفت به حساب شخص دیگه..فرداش من یه مبلغ خیلی زیادی فقط پول پیک دادم چرا چون پیک مجبور بوده بره از جای دیگه دلار منو تحویل بگیره..
وقتی مبلغ پیک رو گفت مغزم سوت کشید
زنگ‌زدم محمد که مثل همیشه که نق دارم به اون بگم چیکار کنم که با صدای خوابالوش بهم گفت اشتباهت رو بپذیر..
سرب داغ ریختن روتون؟
سرب داغ ریختن روم..
انگاز یکی سیلی زد توو گوشم
«اشتباهم رو بپذیرم!عجب...تو اشتباهاتت رو پذیرفتی؟پذیرفتی که الان اوضاع اینه نه!»
یعنی یه ادم چهقدر میتونه وقاحت به خرج بده!
اینقدر طلبکار..
لحن بی ادب دلار فروش و لحن بی ادب راننده پیک یادم اومد و یه لحظه لحن بی ادب محمد هم چسبید بهش!
گفتم چه نامردایین اینا!
انگار من پولو خوردم یا دزدی کردم!
مگه من چی گفته بودم!
فقط گفتم این پول خیلی زیاده!
زنگ زدم که بگم محمد تو پشت من دربیا و بگو چه خبره این پول کع داری میگیری!
زنگ زدم که بهشون بگه پول زوره!
اما بهم کفت من حلش کردم
یه طرف دلم اینجوری بود که محمد داره این پول رو میده و خدا رو خوش نمیاد من مقصر بودم
یع طرفم اینجوری بودم که محمد هیچ وقت دائمی نیست توو زندگیت خودت باید از پس کارای خودت بر بیای..
...
جالب این بود که خیلی شاکیانه به من میگفت چرا با من مشورت نکردی!و یادش نمیومد روزی که باهاش مشورت کردم شماره طرف رو داد گفت خودت بگو..
حتی یادمه باهاش دعوام شد که چرا خودت سفارش نمیدی میکفت شمارشو دادم خودت سفارش بده..
اون روز اینقدر حالم بد بود که بده جلسه مدیرم کفت نیا شرکت سرت رو به ایونت گرم کن بذار یکم حالت بهتر شه..وقتی رسیدم داشتم از گشنگی میمردم اما اونجا هم اروم نبودم..زنگ زدم محمد که اگه اونجاس بریم هتل المپیک ناهار..که یه جوری بد صحبت کرد که...
بعدش دیدم هیچ خبری ازش نیست..توو مسیر خونه زنک زدم بهش
دیدم نه!
جواب نمیده..
منم گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم..
و ساعت ۱۱ بیذار شدم و دیدم داره میگه من دیگه هیچیم براش مهم نیست..
نه خودم
نه پیامم
نه تماسم..
..
این بود درس از بخشیدن یه مردی که زندگیت رو میتونه جهنم کنه و می تونه با همه وجودش پرپرت کنه و میتونه اینقدر پرو و وقیح باشه..
دیروز وقتی تصادف کردم توو مسیر صدبار بهش زنگ زدم
اما جواب نداد..
..
ولی درس بزرگی بهم داد..
دنیا ،دنیای نامرداس..
و‌ اون مرد دشمن منه تا ابد نه دوست من..
دلم اینبار نشکست چون جایی واسه شکستن نداره..
اون نوری که به قلبم تابیده بود نتیجه اش این بود،که خدا موقت بیاره توو زندگیم و بگه ببین تهش تنهات میذاره
تهش یادش میره..
تو برو دنبال زندگیت
و به قول خود محمد «من برم خود را باشم-خطاهام رو بپذیرم -دنیا رو تا نوک دماغم نبیم»
..
من میرم دنبال سرنوشتم و‌مطمئنم‌مسیر زندگیم روشنه..

اشتباهم رو پذیرفتم ،فرصت دوباره به تو اشتباه بود ‌و‌تو بردی

از بردت لذت ببر..