هرسال دوره میکنم روایت عاشقی مون رو...سال ۹۴ بود،۱۳ اردیبهشت ، صبح زود، و صدای زنگ داخلی تلفنم که یکی بهم گفت من ا..ف..هستم!صداش چهقد جذاب بود...بی نهایت خوش صدا..نمی دونم خودش میدونست که صداش خوبه و با صداش بازی میکرد یا اینکه نه...شمارش رو بهم داد به انگلیسی سیوش کردم..قرارمون شد هتل لاله..دیدار اول توو ۱۵ اردیبهشت..نشد که بگم نه..به همه عالم و ادم گفتم «نه» چون محمد عالم و دنیای من شده بود..ازش خوشم میومد..بی دلیل باهاش حال میکردم..دلم باهاش خوش بود..این روزا که نامزدیم هرکی بهم میگه باهم قهرم‌ میکردین میگم بعله٫شدید اما دوست داشتیم همو دیگه...یه جوری بود که انگار به قول شاعر «دل را قرار نیست مگر در کنار تو»...کنارش خوشحال بودم..

امروز که کمد لباسام رو تمیز میکردم هر مانتو و شالی که نگاه میکردم یه خاطره بود از محمد..راستی محمد همین الان یاد خنده هامون توو کافه ها و رستوران ها افتادم!چه کیفیت داشت لحظه هامون...یادته کجاها میرفتیم؟سراشپز،بومی،کافه های مهرشهر،اون باغ رو یادته سمت دانشگاه بود،اسمش فکر کنم رضا بود ،یادته چه باحال و دنج بود؟

به قول مه شید از پس پرده اشک می نویسم که این روزها چهقد بیشتر عاشقتم و چهقد بیشتر از همیشه خوشحالم برای داشتنت❤️به برکت عشق مون الهی روز به روز اضافه تر شه و هرسال با حال خوش برای هم بنویسیم❤️

ما نه ساال از باهم بودن رو تموم کردیم و وارد دهمین سال شدیم🥹

مبارکم‌باشی همسرم❤️🧿👑

خوش اومدی به زندگیم

۱۵ اردیبعشق