۱۵ اردیبهشت و سالگرد

از سال ۱۳۹۴ تا ۱۴۰۲ وارد زندگی همدیگه شدیم ...هشت سال رو باهم گذروندیم و تموم شد و وارد نهمین سال شدیم....خوب و بد گذشت..سخت و اسون گذشت...حالا دیگه نه من اون آدم قدیم هستم نه محمد...منه برونگرای پر سر و صدا روز به روز درونگرا تر میشم و از گفتن خیلی حرفا دیگه خودداری میکنم..دیگه آرزوهام محدود شدن و دیگه زندگی سفید خوش رنگ قدیم نیست..محمدم همین طوره...اونم دیگه مثل روزای قدیمش نیست و یه جاهایی خسته شده..یه جاهای کلافه شده و یه جاهای پشیمون...

به عنوان یه آدمی که خیلی شاید با تجربه نباشه اما می تونم بگم کاش عاشقا باهم بیشتر حرف بزنن..کاش وقتی حرف میزنن خودشون رو جای هم قرار بدن...کاش عاشقا باهم صادق تر باشن...کاش بدونن مسیر رو به کجا می خوان ختمش کنن...

تنها توصیه ایی که رابطه خودمون میکنم اینه که باهم نجنگیم..باهم دعوا نکنیم..پشت و پناه هم باشیم واسه عاقبت مون ...

دیشب به محمد میگفتم شروع یه رابطه جدید ترسناک ترین کار ممکنه..اونقدر ترسناک که حد نداره!چون تمام آدم ها از یه شکست سخت میان که دیگه براشون موندن و ساختن و ...فرق نداره.

اگه یه رابطه ی پر قدمت دارید بیشتر مراقبش باشید❤️بیشتر باهاش راه بیاین..همه ی رابطه ها مثل یه بچه می‌مونن که حتی اگه سی ساله باشن باز پدر و مادرشون نگرانشون میشن....

اگه رابطه تون ،اگه آدم قصه تون ارزشش رو داره براش بجنگید...برای آرامشش بجنگید..دوتاتون قدم بردارید..یه نفر بدو بدو کنه و یه نفر آروم و پیوسته بیاد بار به مقصد نمیرسه...باهم بدویید...باهم استراحت کنید..باهم بشینید..باهم ....هیچ کس از تنهایی خیر ندیده و هیچ کس تنهایی خوش بخت نشده..اما باهم ساختن قشنگه...باهم رسیدن قشنگه..تیک زدن اهداف و رسیدن به مقصد قشنگه..

نمیدونم سال بعد چنین روزی چه حالیم..نمیدونم زیر کدوم اسمونم؟اما این وبلاگ بچه ی مجازی ماست،شاهد روزای خوب و خوش و تلخ ماست..

این وبلاگ نشون میده چهقدر باهم بودیم ..

امسالم ثبت شد در دفتر خاطرات مجازی ما..

شکر خدا که بی هم نبودیم تا حسرت ۱۵ اردیبهشت به دلمون بمونه

دیروز کلی خوش بودیم و پریروزم همین طور،حالا عیب نداره امروز یکمی چالش داشتیم..دلیلش اینه که ما یاد نمیگیریم بحث توو پیامک نتیجه بخش نیست😁

سرتقیه دیگه..

جانک من ،نبودت سخته..همیشه باش.هشت سال رو باهم گذروندیم بیا نهمیش رو با عقل و دلمون پیش بریم ❤️

مبارکا باشه

شروع جدید ..

تنهایی خیلی سخته..تنهایی خوشحالی کردن...تنهایی پیشرفت کردن..تنهایی خندیدن...تنهایی جشن گرفتن...تنهایی ساختن...تنهایی غصه خوردن...تنهایی فکردن...

من از هرچیزی که تووش تنها باشم متنفرم واسه همین خدا یکی رو گذاشت سر راهم که بشه همدم همه ی تنهاییام...امروز میگفت میخوای حالتو بگیرم دپرس شی؟!گفتم نمی تونی...نه واقعا نمی تونه..از وقتی برگشته اینقدر آرامش روح و روانم شده که دیگه بلد نیست حتی حالمو بگیره چون فقط حال خوبه که داره به سمتم روانه میکنه..وقتی محمد آرومه تمام ارکان زندگی منم آرونه و اینقدر پناه من میشه که دلم میخواد بمیرم....

امروز بهش میگفتم محمد روزای سخت رو دیدی توو زندگیم؟پا قدمت مدتهاس توو سختی ها با منه...جای پات کنار تمام روزای سخت هست..

من این ارامش رو دوست دارم

این باهم بودن رو..

باهم گذروندن

باهم پیر شدن...

من «باهم بودن» رو دوست دارم

من از تنهایی میترسم