از دیشب شروع کرده به بلاک و ... :))))

متاسفانه منم به این بچه بازی یهو عادت کردم و بلاکش کردم اما صبحش حس کردم این مسخره بازیا چیه!کلا بهتره شمارش رو پاک کنم..این رابطه قطعا تموم‌ میشد و چه بهتر که پیش از سال جدید تموم شد..

ازت توقع دارن همیشه و هر لحظه باشی و‌ سرویس بدی ...مگه عروسکم؟!

نه...

دچار بیماری روانی شدم که مامانم و اون اقا مسببش شدن و تا اخرین لحظه جونم پاش می ایستم..

صبح دیروز و تماس از شرکت خیلی خفن! یه جورایی روزم رو ساخته که دیشب رفتم و خودمو به یه بشقاب پر پاستا دعوت کردم و اگه بشه ، میشه یه چیز جالب و جذاب..به طرز عجیبی دلم روشنه

انگار خدا دارم برام میسازه

انگار روزای خوب دارن میان

جهنمی به اسم ۱۴۰۳

جهنم این روزا تاثیر غیر مستقیم داره میذاره روی روانم..دیگه ازم چیزی باقی نمونده..تمام روز حس‌ میکنم زندگیم‌توو خواب داره اتفاق میفته..شدت و فشار آدم های اطراف دیگه حسی برام‌ باقی نذاشته..و چهقدر دهه سی سالگی از وقتی رسید شوم و نحس بود..

چهقدر با خاموش کردن شمع دهه بیست و اغاز دهه سی جهنم شد برام زندگی و یه روز خوش ندیدم..

الان همه دارن زندگی میکنن و به فکر خودشونن..تنها و بی کس و بی یار و درمون منم...منی که تا خرخره سرم کلاه رفت و رکب خوردم ..

این روزا زندگی تاریکه

این روزا که مامان یه پاکت از محمد پیدا کرده و دیده تولدمو تبریک گفته

چهقدر جفتشون عذابم دادن..

چهقدر خسته ام

کاش میشد مرد