وقتی هیچ کس حرفاتو نمیفهمه باید پناه بیاری به نوشته..وقتی همه پا میندازن رو پا و شیک و پیک حرف میزنن نمیفهمن که تو سوزشت از کجاست باید بیای و بنویسی...بنویسی تا یادت نره از روزای وحشتناک و دردناکی که هیچ کسیو نداری..از زندگیم و آدمای اطرافم متنفرم..اینقدر عصبیم که حتی دلم نمی خواد بنویسم..

خدا نساخت

خدا دوستم نداره

دوباره دارم برمیگردم به حال افسردگی و نا امیدی و غمگینی..انگار خدا یه بازه ای نور به دلم تابوند بعدش گفت ولش کن ...امروز داشتم فکر میکردم هرکسیو که میشناسم این روزا کنار یارش بوده ولی یار من یه جوری از ته زد که دیگه نمیشه هیچیو درست کرد و توو تنهایی عمیق خودم فرو رفتم..

نمی دونم باید با ادامه ی این زندگی چیکار کنم!به کی و کجا برسم؟اما یه حسی بهم میگه این تهشه..ته ته ته...ممکن زندگی حتی از این بدترهم بشه اما این ته ترینه...هیچ دلیلی واسه ادامه حیات نمیبینم..هیچی..

خدایا چرا همش باهام سر جنگ داری؟چراباهام راه نمیای؟چرا دوست نداری به من زندگی بدی؟من اینقدر به چشمات زشت و سیاهم؟

خدایا من دارم وا میدم..