اولین هفته ی کاری که داشت شروع میشد توو فروردین ۱۴۰۰‌تمام وجودم پر بود از استرس و شدیدا نگران بودم..اومدم اینجا و نوشتم میترسم ..نوشتماینقدر ۹۹سخت کذشت می ترسم که ۱۴۰۰هم سخت بگذره..نوشتم ۹۹ مسیر طولانی خونه و شرکت منو داشت از پا در‌میاورد و می ترسم نتونم از پسش بربیام،جالبش اینه که دقیقا یک ماه بد از شروع سال معاونت شرکتی که تووش بودم استعفا داد و با اون شخص ماهم وارد شرکت جدیدی شدیم و مسیر من نه تنها نزدیک نشد بلکه دورترم شد و این شد اولین مواجهه ی من با ترسم..روزی پنج ساعت توو راه بودم،دو ساعت صبح و سه ساعت عصر! و در نهایت دیگه برام عادی شد و فهمیدم چیزی که تو رو نکشه قوی ترت میکنه..نگران تماس مادر محمد و ازدواج و خونه و ..بودم حالا دیگه دارم منطقی و عاقلانه بهش نگاه میکنم و دیگه منتظر نیستم بهمون زنگ بزنه و این شد دومین برخورد من با ترس دیگرم..و من باز فهمیدم چیزی که نکشتت قوی ترت میکنه..رسیدیم به اخرین هفته ی کاری..از حالم اگه بخوام بگم اینه که خوشحالم که با ترسام روبه رو شدم..بهای سنگینی دادم..استخونم خورد شد تا دردش رو تحمل کردم...تنها بودم توو مسیر سختی که از درون طی میکردم..اما تهش بی نیازی بو‌د..ته اون ترس اول سال رسیدم به بی نیازی..ادم بی نیازیم الان..دلیل حال بد هیچ کس نمیشم و حال خوش خودمم گره نمیزنم به حال کسی.. از فکرم بیشتر استفاده میکنم و یاد میگیزم روی پای خودم باشم بی توقع..ادما فارغ از نسبتی که باهام دارن اینکه توو کدوم‌ روزای زندگی برام یار و یاور بودن میزان عشقم رو تعیین میکنه بهشون..به تنهایی فکر‌میکنم و‌دیگه نمی ترسم اگه تنها بمونم..دیگه لباس عروس به شیرینی قدیم برام نیست..دیگه ارزویی ندارم چون میدونم خدا ،خدای قدیم نیست...من راضیم..همین..یادمه توو شرکت پدرمون سر پروژه ها دراومد وقتی رفتیم پرزنت کنیم بهمون گفتن :راضی هستیم اما خوشحال نیستیم از پروژه ها..آره منم‌از زندگیم راضیم اما خوشحال نیستم باهاش...می تونست قشنگ تر بشه نشد..خدایا شکر