نهال

راستی حس میکنم برکت امسال همون نهال هایی بود که بهم یادگاری دادیم..

نهال همیشه میمونه...

سرو بلند قامت من ،تعبیر نهال سرو تو بودی❤️

خیلی وقت اینجا نبودم..خسته بودم..داغون بودم..و فقط و فقط دلم میخواست خودم باشم و خودم..بعد از اون بهمن سخت و پر از تنش انگار غزل دیگه ای ساخته شد و اون شد مقدمه ی تغییراتی که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم..

وقتی کارم رو ترک کردم و سرم خلوت شد از حواشی تازه فرصت کردم که فکر کنم ،به نامردی آدم های اونجا ،به بازی هایی که باهام شد،به بی احترامی ها،به ندیده شدن ها،به تحقیر شدن ها، حتی گاهی هم به اینکه کنارشون چهقدر پیشرفت کرده بودم ،اما ضربه های روحی که خورده بودم از اونجا اونقدر عمیق و شدید بود که هنوزم گه گاهی یادم میفته میگم هیچ آدمی توو اون شرکت رو نخواهم بخشید..و این قطعی ترین تصمیم من برای این دوره از زندگیم بود..

جلسات تراپی شروع شد..در کنارش هم زوج درمانی ،من عمیقا با مشاورم حالم خوب بود و می تونستم دلم رو پیشش لایه لایه بشکافم..گریه کنم..زار بزنم و بگم خسته شدم..من اونجا خوده خوده خودم بودم با همه ی حقایق خودم..یکی دو روز بعده تراپی هام همیشه حالم بد بود..همیشه...انگار تکرار مشکلات ،معضلات و ..دردناک بود.انگار تعریف دوباره و دوباره ی زندگی و خستگیاش دیگه از حد شونه های من که دیگه گرد سی سالگی روی موهام نشسته خارج بود و دیگه توو دلم و قلبم تصمیم گرفته بودم که از هرچی غم و غصه است دوری کنم ...

توو کشمکش های تراپی،تغییر شغل،پاک کردن ذهنم از خاطرات تلخ گذشته ،هشدار مشاور که «افسردگیت» شروع شده ،پای یک مزاحم هم باز شد...

و می تونم قسم بخورم که تیر خلاصی شد به حال من و رسما بعده اون خوب نشدم..تقریبا دوماهی شده از مزاحمت اول تلگرام..بعد لینکدین..بعد هم message و من با تک تک این پیام ها ضربه دیدم و له شدم و داغون..

امشب اینجا نوشتم برای بعدها ...برای خیلی بعدها که میخندم و از این روز و روزگار خیلی گذشته........

توو همین روزای تلخ محمدجانم خونه قشنگی رو فروخت،خونه ای که من سالیان سال بهش وابسته بودم...و خب بعدش یه خونه ای خرید که اسمش رو گذاشتیم pink future چون مالک حقیقی اون خونه یه دختر صورتی پوشه به اسم ملین خانوم..روز اول که برج future رو دیدم رسما عاشقش شدم و خونه قشنگی رو سپردم به خدا .اینجای جدید معماریش جدیده و کلی اپشن داره که ما همیشه عاشقش بودیم ..اونقدر بهم چسبید که شست و برد و در همین حین یه همراه خفن داشتم که ذره ذره کنارم بود و بهم کمک میکرد تا حالم بهار شه..محمد جانم اونقدر رفیق و خفن شده بود که حد نداشت..عکس منو گذاشته بود روی صفحه گوشیش😍و میگفت دوست دارم همش ببینمت..هر روز با یه هدیه خوشحالم میکرد و تک تک چیزایی که یه دختر آرزوش رو داره فراهم میکرد که من خوب باشم و اروم....رفتیم پیش مشاور و بهش گفتیم میخوایم ازدواج کنیم ،اجازه ازدواج نداد به خاطر یه سری بحران های روحی و مزاحمی که هست..گفت باید این موارد رو توو خودتون‌ حل کنید,اما ما تصمیم گرفتیم به سرعت همه چیو حل کنیم..جفتمون داریم سعی میکنیم توو مسیر شادتری قدم برداریم .تلخی ها رو فراموش کنیم...به قند های روزی خوش فکر کنیم که توو دلمون اب میشه.. واسه همین دیروز و مبلمان و فرش رو از همون جای همیشگی خریدیم...و قراره خیلی زود بیان و مال ما بشن و ما باهاشون خاطره سازی کنیم..تصمیم دارم توو تک تک چیدمان خونه ،وب رو اپدیت کنم و بنویسمش ..میخوام این وب راوی نه سال خاطره باشه

اگر یه رابطه‌ی پرقدمت دارید؛ علاوه بر مراقبت؛ بهش برسید ...❤️

فکر میکنم همه‌ی آدم‌ها حق دارن یه جاهایی خسته بشن. این خسته شدن قطعا بی‌دلیل نیست. آدم‌ها خواسته یا ناخواسته‌، با دلیل و یا بدون دلیل، باعث ناراحتی افراد دیگه می‌شن. ولی وقتایی هست که این افراد؛ همسر و پارتنرتون هست. اینجا داستان کمی متفاوت هست. چون اون آدم به حق دچار شکستگی می‌شه و به قول غزل شاید اگر 3 تا جون داشته باشه؛ یه جونش رو از دست میده.

همیشه با هم درد و دل کنید. خیلی باهم حرف بزنید و اجازه بدید که هرکسی بتونه راحت همه‌ی حرف‌هاش رو بزنه. بعد از درد و دل کردن؛ دل‌هاش رو نگه دارید و دردهاش رو با همدلی‌هاتون کم‌رنگ و کم‌رنگ کنید. ❤️

اگه یه رابطه ی پر قدمت دارید بیشتر مراقبش باشید❤️

اگه یه رابطه ی پر قدمت دارید بیشتر مراقبش باشید❤️

این بخشی از نوشته‌ی غزل بود که توو سالگرد آشناییمون نوشته بود. نمیدونم اصلا یاد اینجا میفته بیاد سری بزنه یا نه. ولی این روزها خیلی زیاد سرش شلوغه و خسته است. بهش حق میدم. خسته باشه از تکرار و نیازمند به تحول. نیاز به تنوع.

روزهای سختی رو گذروندم و امروز بعد از یک جلسه هیپنوتراپی حالم بهتره. فکرم آزاد‌تر شده و می‌تونم کمی راحت‌تر فکر کنم. توو رابطه‌ها همیشه اتفاقات خوب و بد در کنار هم میفتن. ولی وقتی خاطره‌های یکی از دو نفر بیشتر با انرژی منفی از خاطرات بد پر می‌شه؛ خستگیش شدیدتر میشه. توو این مواقع متاسفانه هیچ کسی نمی‌تونه راهنمایی کنه که باید چیکار کرد. و از طرفی هم هر پیام و تماس و تلاشی برای طرف مقابل هیچ حس مثبتی ایجاد نمی‌کنه.

امیدوارم که روزهای خوب بازم بیان. از کلافگی دراومدم و اون حال پراضطرابم به لطف هیپنوتراپی بهبود پیدا کرده. ولی نگرانی‌هام هنوز هم به شدت وجود دارن. بقول غزل این رابطه مثل یک بچه است که حتی وقتی 30 سالش هم بشه؛ آدم نگرانش می‌مونه.

بیشتر از هروقت و زمان دیگه‌ای نگرانم. نگران چیزی که این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای نیاز به التیامش دارم. نمیدونم وقت دیگه‌ای که میام اینجا چیزی بنویسم چی شده و کی هست. ولی امیدوارم دفعه‌ی بعدی خبرهای خوشی رو بتونم اینجا ثبت کنم.

مراقب چیزی که دوستش دارین باشین؛ چون زمان به شدت کوتاه‌تر از چیزی هست که فکر میکنین