دلبر😍❤️

چه دنیاییه این سی سالگی...چه عجیب میشه آدم! تولدم محمد یه تولد شاهانه گرفت واسم ..خودم و خودش بودیماااا اما قد یه مهمونی ۱۰۰ نفره محمد تدارک دیده بود! دور چشم و صورت مردونه اش بگردم که استرس داشت شدیدددددد...میگفت استرس دارم تو خوشت بیاد از همه چیز و همه چیز خوب پیش بره،عکس تولدم رو وقتی گذاشتم توو اینستا مدتها بعدش همه میگفتن محمد ترکوندااااا.....اره ترکونده بود ، سفارش کفش از خارج از ایران داده بود،نیم ست طلا گرفته بود..لباس گرفته بود...خلاصه یک دنیا خرج کرده بود هیچ وقت صحنه ایی که دیدم یه سالن رو رزور کرده یادم نمیره!سالنی که میشد تووش ۱۵۰ تا مهمون دعوت کرد رو (کمه کم) رزرو کرده بود فقط برای من...یه بادکنک ارایی مجلل انجام داده بود و تمام سالن پر از گل رز بود..رویاییه نه؟ اره رویایی بود ..اما کاش بیشتر قدرش رو می دونستم..کاش بیشتر دستاش رو می بوسیدم ..کاش چشمای الان رو اون موقع داشتم و این کاراش رو میدیدم ...

.اون شب چهقدر توو تهران گشتیم ...چهقدر رفتیم هرجا که خاطره داشتیم خوش گذروندیم..محمد منو برد گلفروشی محبوبم برام گل خرید..چهقدر جفتمون کیف کردیم...اون روز چهقدر دلم بعدش گرفت..چهقدر یاد روزایی که گذشت کردم ...اما اون شب اگه بهم میگفتن یک ماه بعدش قراره توو زندگیم بمبی بخوره که یک ماه از عشق زندگیم دور باشم محاله باور میکردم...وقتی اتفاق سخت زندگیم که دوری از محمد بود،افتاد همش به خودم لعنت فرستادم که محمد چهقدر دوست داشت خاطره تولدم اینجا ثبت بشه ولی من چهقدر کم کاری کردم..

وقتی حس میکنی توو زندگی ممکنه هر ثانیه دیگه نفس نکشی ،اگه بهت بگن اخرین چیزی که میخوای چیه ،فکر نکنم کسی بگه پول، خونه،ماشین....بلکه فکر میکنم اون لحظه ادم دلش میخواد کسی که دوسش داره رو ببینه و دست توو دستش باشه...دلش میخواد بهش بگه چهقدر زندگی بدون اون براش سخت بوده و چهقدر روزا بدون عشقش سخت میگذره...دلش میخواد بهش بگه یادته یه روزی میخواستیم دست توو دست دنیا رو زیر و رو کنیم؟یادته یه تنه باهم خاطره ساختیم؟

فکر میکنم این سی سالگی خیلی عجیبه!چون هر ثانیه حس میکنی دیگه ممکنه نفس نکشی و دلت میخواد بگی :

دلبر بیا باقی عمرم نگات کنم

دلبر بیا بریم دنیا رو بگردیم

دلبر بیا هرچی غصه است رو بی خیال شیم

دلبر دریا منتظر ماست

دلبر کلبه جنگلی و صدای هیزم منتظر ماست

دلبر من راستی کنارت موهام سفید شدااااا

دلبر حواست هست ما باهم پیر شدیم؟

ادمایی که توو اوج جونی باهم ازدواج میکنن ،باهم جوونی میکنن اما ادمایی که کنار هم می مونن تا پیر شن باهم عشق بازی میکنن..وقتی پیر میشه و چین و چروک میاد سراغش دوست داری بگی ببین واسه من هر یه تار موی سفیدت هزارتااااااااا دنیاس...نمی دونی هر روز چهقدر قشنگ تر از دیروزی که....

دلبر سال داره تموم میشه،حواست باشه من تورو به دلم قول دادم،حواست باشه از روز اول تا الان واسه باقی عمر خواستمت

دلبر میگم این روز چی شده که دلم میخواد تو باشی و تو باشی و تو باشی و هیچ کس نباشه.

دلبر میگم من بعده هشت سال عاشق شدم یعنی؟

معجزه شد…

کوتاه و مختصر اگه بخوام بنویسم باید بگم یک ماه تمام مرگ‌ رو با چشمای خودم دیدم! یک ماه تمام جای خالیش سرتاپای منو می سوزوند...یک ماه تمام بی کسی رو حس کردم..یک‌ ماه تمام از رفیقم یتیم شدم..یک ماه تمام پس از هشت سال من تنها شده بودم و بند بند وجودم به فریاد اومده بود!بعد از هشت سال روز و شب رو سر کردن باهم رسیدیم به جایی که باید تنهایی می رفتم توو کافه هایی که یه روزی با صدای خنده ی من و محمد پر میشد...

من برای سالها بد می نویسم چون بیش از هرچیزی حس کردم به این وبلاگ به طرز غریبی وابسته ام..به قول همسرم محمد،تعداد روزای بد تووش بیشتره ،درستم میگه.اما اینجا صفحه ی ماست..من هرچیزی که با محمد ساختم رو دوست دارم اینم جزو ساختنیامون بود...

...

همه چیز دست به دست هم داد تا سوتفاهم ها روی هم انباشته شه و جفتمون بشیم انباری از بمب که یهو منفجر میشه..این اواخر دعواهای ما تمومی نداشت..دعوا پشت دعوا..قهر پشت قهر ....از تولدم به بعد دیگه هیچی آروم نشد...جفت مون پر بودیم از کینه ٫خشم... تا اینکه اون روز مزخرف و اون پنج شنبه ی پر از برف همون ماشه ی تفنگی بود که کشیده شد و همه چیز ترکید...به معنای واقعی ترکید.........همه چیز کم کم شروع شد..از همه جا بلاک کردیم همو...صفحات مورد علاقه مشترک مون رو انفالو کردیم و اینجا دی اکتیو شد.پیش خودم میگفتم نه بابااا درست میشه اما درست نشد!چشم باز کردم دیدم شده یه ماه! توو اینستاگرام خوندم نوشته بود بعد از این هر وقت برگردی دیره! آره راست میگفت وقتی یک ماه شده بود دیکه برای برگشت دیر بود!دوتا ادمی که هشت سال با تمام بدبختیا و بد و خوبا موندن و ساختن حالا یه شبه برن کنار؟ نه!من ادم کنار برویی نیستم و نبودم!پای هرچی ساختم می ایستم ...دیدم داره دیر میشه!بهونه تراشیدم برای زنگ زدن بهش!دلم میگفت بزن!عقلم میگفت صبر کن!دیگه نتوستم!گفتم ولش کن دیگه تهش اینه که من مدیون دلم نمیشم و تا ذره ی اخر پای عشقم می مونم!شمارش رو با تب و لرز گرفتم ...بوق اول..بوق دوم...بوق سوم...بوق چهارم...بوق پنجم...مشترک مورد نظر پاسخ گو‌نمیباشد....و بند دلم ریخت!نه انگار جدی بود...انگار واقعا بود!باورم نمیشد محمد،خدای احساس من ،این جوری شده باشه..صدای سارا توو گوشم بود،«خب غزل خودت کردی پس تحمل کن» « غزل نتیجه ی رفتار اشتباهته»....تکست دادم...همون لحظه سین شد..جواب نداد...دو ساعت بد جواب داد و ...............

اتش جهنم برمن گلستان شد و حاجتم روا شد..

اره حاجتم بود..

این مرد حاجت منه

این مرد تمام وجود منه

این مرد تنها چیزیه که توو دنیا میخوام برای خودم باشه..

من این مرد رو انتخاب کردم

خوب و بد کاری ندارم ..

محمد انتخاب دل منه و من هرکاری میکنم تا دلم اروم باشه

کاری به هیچی ندارم

من این مرد رو انتخاب کردمش

دوسش دارم

میخوام اگه قراره بمیرم اخرین صدای توو گوشم صدای محمد باشه

ما برگشتیم

ما مردیم

اما بر روح مون با عشق هم دمیدیم

خدایا تو بازیگر قهاری هستی،بخواه که بشه ،بخواه که بخندیم

الهی شکر برای این مرد