الان نگاه کردم دیدم آخرین باری که اینجا بودم و اینجا نوشتم آخر خرداد ماه بوده و الان هم آخر شهریور..خیلی دلم میخواست امسال روز اول پاییز شمال باشم که نشد اما دارم برنامه ریزی میکنم که به امید خدا برای اخر مهر چند روزی رو برم شمال.. و برای تولدم هم با یکی از دوستانم برم کیش..نصف سال گذشت دقیقا و من روزای خیلی خوبی رو گذروندم..نصف سال برای من پر بود از رشد و تغییر اما نه با جملات انگیزشی که ازم یک انسان متوهم بسازه که بگم فقط من درستم باقی آدما اشتباهن ،بلکه با یه مشاور درست درمون و همین شد که دیروز مشاورم بهم گفت دارم نشانه های رشد رو توو وجودت میبینم و این رشد مقطعی نیست نشون میده که پایه هاش قویه..داشتم براش یه داستانی تعریف میکردم از یه شخص قدرتمند و تهش وقتی براش نقد کردم و گفتم من اصلا این شرایط رو نمی پسندم دکتر ..گفت افرین..چهقدر عاقل شدی..
درستم میگفت من امسال خیلی عوض شدم،خیلی آگاه شدم و خیلی برای تربیت خودم وقت گذاشتم ٫ و به قول دکترم قطعا وقتی توو مسیر رشدی باید از خیلیا خداحافظی کنی، از اون خداحافظی هایی که بدونی پشیمونی درش نیست مثل نزدیک ترین دوست صمیم..من توو این شش ماه برای چیزی که خیلی وقت گذاشتم رژیم و ورزش بود و این هفته هم قراره کوه رو امتحان کنم..واسش خیلی ذوق دارم و خوشحالم چون تقریبا من هیچ وقت توو زندگیم آدمی نداشتم که بهم بگه بیا بریم کوه..بهم بگه بیا جای جدید باهم کشف کنیم یا یه برنامه ای بریزه بگه بیا اخر هفته این کارو کنیم..
چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام میگفتم چهقدر دلم میخواد یه بار یکی بهم بگه بیا این بلیط تئاتر ،بیا بریم یه ساعت بشینیم تئاتر ببینیم ..یا یه گالری نقاشی پیدا کنه بهم بگه بریم کلی نقاشی ببینیم....ولی همیشه باید خودم کشف کنم و خودم بگم بیاین بریم...چه به مامان چه به ادمی که تحت عنوان پارتنر کنار من بود!
همیشه و همه جا وقتی به این سی سال فکر میکنم تنها بودم..چند وقت پیش توو مهمونی دختر خالم دیجی اهنگ گذاشته بود و میگفت زوجا دست همو بگیرن :) و من رفتم روی صندلیم نشستم چون جام وسط اونا نبود ..به تک تک مهمونا که نگاه میکردم همه باهم بودن و من تنها بودم و همش فکر میکردم چرا تنهایی؟؟؟ یادم میفتاد که من یه مرد ترسو واسه زندگیم انتخاب کرده بودم که بلد نبود دختری که ده سال کرده بود توو قفس رو بدست بیاره.. دختری که دیگه نکیخواد توو قفس باشه،به محمد پیام دادم من تنهام نوشت بله حق با شماست :)))))))) فقط دوست داشتم خودمو پاره کنم که عهههههههه چهقدر قشنگ واسه اینکه ارامشش بهم نخوره جمله ی «حق با شماست» رو به کار می بره و بعد از اون چندین و چندبار هم اینو تکرار کرد که «بله حق با شماست» و حالا می تونم بفهمم وقتی ارامشت به مویی بند باشه همیشه در تلاشی که مواظبت کنی که یه وقت بهم نریزه چون فقط یه ویترین از ارامش برای خودت درست کردی و محمد دقیقا همین کارو کرده از هر حقیقتی دوری میکنه چون اونو از ارامش دور میکنه و راحت ترین کار فراره..دیروز بهم گفت تو داری آرامش منو بهم میزنی و من بهت این اجازه رو نمیدم و گفت ترجیح میدم رابطه رو ترک کنم...
از رفتنش دیشب تا صبح توو تب سوختم چون به طرز عجیبی بهش وابسته بودم،هرکاری میکردم اون رو هم با خودم همراه می کردم چون همیشه برام محمد مفهوم یه رفیق امن داشت...امروز عصبی بودم ، پرخاشگر بودم، چرا ؟چون رفیقم رو از دست داده بودم...اما الان دیگه خودمو جمع کردم و نشستم به فکر ونوشتن...نه من رفیق امنی رو از دست ندادم واتفاقا اون اصلا آدم امنی نیست چون آدم امن نمیره به همه ی دنیا بگه من براش پول خرج کردم و پول سفرهاش به ترکیه رو من دادم..اتفاقا همین چند هفته پیش بود که یکی بهم گفت که محمد بهش گفته پول سفر ترکیه غزل رو من دادم... ولی هیچی به روش نیاوردم و دقیقا وقتی عصرش دیدمش رفته بود بالای منبر و داشت از محاسن کلاسای مدیتیشنش واسم میگفت چهقدر آدم خفنی شده و دیگه اون ادم سابق نیست اما مگه یه قاتل می تونه به خانواده هایی که بچه هاشونو کشته بچه ای برگردونه، می تونه مگه چیزیو درست کنه نه! برای فرار از عذاب وجدانش میره سمت جملات انگیزشی و سعی میکنه باقی مسیر اگاه بشه اما قاتل همیشه قاتله...تمام مدت و روزا وساعتها با خودم عهد بستم که فراموش کنم...اینکه از خانم های مزون دار و لباس فروش تا زن زندگی خودش شده بودن طعمه محمد وعشق و حالش و الان استوری میذاره که مراقب باشید اسیر طعمه ها نشید!مامانش هم براش قلب میذاره، همون مامانی که یه روز بهم گفت محمد ویترینه بهش دل نبند..همون مادری که همه جا بچه اش رو ضایع می کرد....پس نه..محمد پر از تناقضه..پس این رفیق برای من امن نیست چون معتقده درست من زندگی تورو خراب کردم اما ارامشم رو بهم نزن چون من مهمم نه دیگرون.ده سال گذشته هم همین بود ،همیشه خودش مهم بود و الویت نه من...پس این رفیق انتخاب اشتباهیه
بعضی وقتها بهش میگفتم بیا هرچیزی که داریم بفروشیم خونه بخریم و بعد فکر میکردم مگه محمد می تونه اصلا رفتارهای گذشته اش رو ترک کرده باشه؟!و بعد پشیمون میشدم و میگفتم نه...این ادم می تونه دوباره تک تک کارای گذشته اش رو تکرار کنه...این ادم بازم می تونه تو رو برقصونه وبعد بگه ارامشم مهم تره و هرگز گردن نگیره...
دوباره داستان رو مرور کردم..از کجا شروع شد؟ از اونجایی که من گفتم قراره با همکارام برم کوه و گفت لایف استایل تو با من نمی خونه و میخوام برم از زندگیت!پس محمد همونه...اون موقع و قدیم ها برای از دست ندادن من میرفت و با دروغ بزرگتری میومد..مثلا خونه با متراژ بالاتر..اما الان خودش هم می دونه که توانایی انجام کاری رو نداره و خودش هم گفت من «شاخص خرید خونه رو ندارم» و یا حتی اینکه بیاد با پدر دختر مورد علاقه اش صحبت کنه برای همین فرار میکنه، و حالا میبینم که داره پازل درست میشه برای فرار از شرایطی که قلبش طاقت نداره و می دونه کاری هم از دستش بر نمیاد صورت مسئله رو پاک میکنه و ترجیح میده بره چون به قول خودش ارامشش مهم تره. چون هیچ کنترلی روی ثبات این ارامش نداره و مطمئنه که این آرامش موقتیه واسه همین ترس از دادنش رو داره..انگار که محمد با قرص خواب ،خوابیده باشه نه خواب طبیعی و هرلحظه می ترسه اگه قرص خواب پیدا نکنه دیگه نمی تونه بخوابه
پس دختر خوب دوباره و سه باره و ده باره بهت ثابت شد این ادم ،ادم تو نیست..آدمی که برای دیده شدن میره دختر وارد پیجش میکنه ومیگه میخوام دیده بشم آدم تو نیست..آدمی که همیشه فرار کرده آدم تو نیست..آدمی که هیچ جا نتونسته بشه یه تکیه گاه برای یه زن و همیشه سر بزنگاه رفته ادم تو نیست..
دیگه تب نکن..دیگه بهش پیام نده..محمد یه غریبه است الان...یه دوستی که از امشب هیچ عهد و تعهدی بهش نداری..مشاورم درست میگه توو مسیر رشد نمیشه کنار همه موند و منم توو مسیر رشد زندگیم که دارم تلاش میکنم جز تعادل هیچ چیز دیگه نباشه نمی تونم همراه محمد باشم حتی به عنوان رفیق..هر چهقدر لازمه که ناراحتی کنی ناراحتی کن اما اون قدرتی که فکر میکردی باید از یه مرد بگیری رو خودت توو خودت بساز و چه خوب که روی حرفای محمد از خونه نزدی بیرون و خونه توو تهران اجاره نکردی چون این آدم اصلا ثبات نداره و ممکنه بود توو بدترین روز تنهات بذاره..کاری که پارسال همین موقع ها کرد..کاری که الان کرد..دختر خوبم این رفیق برای تو امن نیست ..رها باش و ازاد و از مسیری که خدا برات به وجود آورده به نیکی بگذر ..دیگه چی باید بشه که بفهمی نمیشه به این آدم تکیه کرد..؟شاید قسمت ما داشتن ملین با شخص دیگه ای باشه تا حسرت یه بوبو به دلش نمونه..