این روزها حال و روزم اصلا خوب نیست. اتفاقاتی که اصلا انتظارش رو نداشتم. نه انتظار اتفاقها رو و نه انتظار بعضی کارها و رفتارها از آدمها رو ... بگذریم.
ولی دلم به طرز عجیبی به دنبال این بود که همیشه غزل رو خوشخبتش کنم و خودم باعثش باشم. توفیق بزرگی که خدا هم باید کمکم میکرد بانجامش برسونم. امسال قطعا سال ماست؛ دیگه شک ندارم امسال باید بوی قورمهسبزی تا سر کوچهی خونهقشنگیمون بیاد. سالی که غزل میخواد من توو فروشگاهها از دستش گریه کنم بخاطر خرج زیاد؛ ولی خودش هم میدونه که من هیچوقت واسه هزینهی غزل و زندگیمون غر نمیزنم. حس خرید کردن واسه خونهای که تو خانومش باشی و همیشه قبل از اینکه بخوای بگی چیا لازمه بخرم؛ ببینی دست پر از در میام توو. میدونم خودت هم میدونی چی میگم. گلدون ریحون بخرم که خودمون توو خونه درستش کنیم و ازش استفاده کنیم. کلی باید وسایل بخریم واسه اون بالکنی که قراره بشه بهشت طبیعت. و هرجایی از خونه بوی عشق بگیره. عشقی که طول کشید؛ ولی به نظرم ارزشش رو داشت.
خدایا امروز اولین روز ماه رمضان هست. گره خورده با شروع سال کاری. میدونم که خودت بارها توو قرآن گفتی که برکت این ماه از تمامی ماههای دیگهی سال بیشتره؛ به حرمت این ماه قسم میدمت که ما رو از درگاه رحمتت دستخالی برنگردون.
بسماللهالرحمنالرحیم...
الهی به امید تو...
یاعلی...