این روزها حال و روزم اصلا خوب نیست. اتفاقاتی که اصلا انتظارش رو نداشتم. نه انتظار اتفاق‌ها رو و نه انتظار بعضی کارها و رفتارها از آدم‌ها رو ... بگذریم.

ولی دلم به طرز عجیبی به دنبال این بود که همیشه غزل رو خوشخبتش کنم و خودم باعثش باشم. توفیق بزرگی که خدا هم باید کمکم می‌کرد بانجامش برسونم. امسال قطعا سال ماست؛ دیگه شک ندارم امسال باید بوی قورمه‌سبزی تا سر کوچه‌ی خونه‌قشنگیمون بیاد. سالی که غزل می‌خواد من توو فروشگاه‌ها از دستش گریه کنم بخاطر خرج زیاد؛ ولی خودش هم میدونه که من هیچوقت واسه هزینه‌ی غزل و زندگیمون غر نمی‌زنم. حس خرید کردن واسه خونه‌ای که تو خانومش باشی و همیشه قبل از اینکه بخوای بگی چیا لازمه بخرم؛ ببینی دست پر از در میام توو. می‌دونم خودت هم میدونی چی می‌گم. گلدون ریحون بخرم که خودمون توو خونه درستش کنیم و ازش استفاده کنیم. کلی باید وسایل بخریم واسه اون بالکنی که قراره بشه بهشت طبیعت. و هرجایی از خونه بوی عشق بگیره. عشقی که طول کشید؛ ولی به نظرم ارزشش رو داشت.

خدایا امروز اولین روز ماه رمضان هست. گره خورده با شروع سال کاری. میدونم که خودت بارها توو قرآن گفتی که برکت این ماه از تمامی ماه‌های دیگه‌ی سال بیشتره؛ به حرمت این ماه قسم می‌دمت که ما رو از درگاه رحمتت دست‌خالی برنگردون.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم...

الهی به امید تو...

یاعلی...

۳۶۰ روز رو دوباره شروع کنیم…

خب دوباره باید ۳۶۰ روز رو بریم و بیایم و زندگی کنیم،و من امروز به طرز عجیبی یاد روزهای عادی و روزمرگی های زندگیم افتادم..امروز تمام بوت و نیم بوتام رو‌ جمع کردم و دروغ نگم تمام مدت به این فکر میکردم که با این کفشا کجاها رفتم و اومدم..وقتی داشتم پالتو و بارونی هام رو جمع میکردم فقط و فقط یاد پنج شنبه وجمعه هام بودم..پنج شنبه هایی که با محمد قرار میذاشتیم و جمعه هایی که با مامانم بیرون بودم..وقتی مانتو هام رو دونه دونه با پالتو هام جابه جا میکردم‌ یاد تابستونی افتادم که من و محمد کرونا گرفتیم و دوهفته موندیم خونه..یاد ماه رمضونی که قرنطینه بود و همه جا تعطیل بود و شرکت دور کاری بود.یاد ۲۰۶ محمد که وقتی ماشینش موتور سوزونده بود دستمون بود...عجیبه زندگی اما گاهی وقتها همین روزهای معمولی چه بهونه ی عجیبی میشن که دلت بگیره..اونقدری بگیره که دلت بخواد گریه کنی های و های...عجیبه بگم من دلم برای ساختن یه زندگی کنار محمد لک زده؟عجیبه بگم من امسال و اواخر سال به هر طریقی که بود رفتم از خیابون خونمون خرید کردم؟!عجیبه بگم از سوپر میوه و ...عکس دارم توو گوشیم؟عجیبه بگم وقتی رفتم توو خیابون خونمون حس کردم بوی غذایی که درست کردم میاد؟نمی دونم چی بگم و چی بخوام..اما کاش خدا کاری کنه ...کاش نشون بده هنوزم ما رو می بینه..

همین...

به امید یه سال خوب که آخر سالش بیایم وبنویسیم که الهی شکرت❤️

۵:۳۰ صبح و بی خوابی ...

خدایا من چشم دوختم بهت..

خدایا من منتظرم..

خدایا من با هیچ حکمت ومصلحتی کار ندارم..

فقط خودت..من با خودت کار دارم..

من از هیچ بنی بشری انتظار ندارم

من چشم دوختم به تو

من چشمام زل زده به بزرگی تو

فکر و خیالم یه لحظه اروم‌ نمیشه...

این بار کی میرسه به مقصدش؟

خدایا راننده و کاپیتان و خلبان و هدایتگر تویی...

خدایا من از امشب جلوی در خونه ات بست نشستم..یا دستام رو پر میکنی.یادیگه...

۱۴۰۱

و سلام.. یه سلام که بمونه به یادگار از روزای اول ۱۴۰۱..پست اول ۱۴۰۱ رو با شکایت از خدا میخوام شروع کنم چون الان عجیب دلم گرفته..خدای بزرگم دم بزرگیت گرم،دم هرچی که دادی و ندادی گرم ،اما مرد حسابی من دلم خون شد که....امروز که داشتیم برمیگشتیم توو مسیر همش میگفتم خدایا بده،آرزوی منو بده،حاجت منو بده،خدااااایا بده که من عجیب چشم دوختم به تو..به بازی های عجیبی که راه میندازی توو زندگیم و از وسطش ولم میکنی رو هوا...چشم دوختم ببینم با این کلاف سر درگمی که خودت توو زندگیم شروع به بافتن کردی میخوای به چی برسی؟چشم دوختم ببینم امسالم اگه در خونت رو بزنم دست خالی برمیگردونی منو یا یه کاری میکنی که تهش بگم دم ۱۴۰۱ گرم که خدا ماروهم حاجت روا کرد..مرد و مردونه بگم چندباری با همه وجود در خونه ات رو زدم اما دست خالی برگشتم..دست خالی که بهت میگم یعنی خیلی خالیاااااا ،حتی یه نوک سوزن هم حاجتم رو روا نکردی..من ناشکری نمیکنماااا توو خیلی جاها پناه من شدی و توو مسیر زندگی راه رو برام هموار کردی،ولی اخه بزرگ من ،وقتش نیست وقتی درخونه ات رو میزنم ،باهات راز و نیاز میکنم، درد و دل میکنن بگی چشم؟بگی اینم ادمه،بگی اینم دختره،بگی اینم دل داره؟دیگه نمیام پیشتاااااا ،دیگه ازت چیزای بزرگ نمی خوامااااا،معجزه هات کجاست؟میدونی من خون،خونمو داره میخوره و چهقدر فکرم مشغوله؟میدونی استرس و تپیدن عجیب قلبم کلافم کرده؟خدایا،اخه با معرفت پس من چی؟نمی خوای اون نگاه خفنت رو بندازی روی من؟نمیخوای؟وقتش نیست؟پرو میشم؟لیاقتش رو ندارم؟چی بگم...لابد توهم مثل مامان محمد فکر میکنی من لیاقت احترام ندارم..از روزی که به مامان پیام داده کلی گذشته ،اصلا یادش رفته باید چیکار میکرد،پیش محمدم که بودم زنگ زد ولی بازم یادش رفت..زنگش دیگه برام قشنگ نیست،چون اوج بی احترامیا شد بهم..خدایا مامانش دقیقا با من عین یه کالای دست دوم رفتار کرد!!!!!قشنگ نبود کارش..خودش می دونه و وجدان خودش...اما خدایا تو بیا دست منو بگیر،کمکم کن،سر و سامون بده به این زندگی..خدایا من آرزو دارم،امید دارم.هنوزم یه زنونگی عجیبی توو وجودم قلقلکم‌ میده..خدایا؟میشه نگام کنی؟میشه برای خوشبختیم نقشه بکشی؟میشه واسه رسیدن من به حاجتم قدم برداری؟خدایا هیچ کس به دل من آگاه نیست اما تو‌میفهمی چی میگم...

معجزه...من منتظر معجزه ام..