پنجشنبه 15 آذرماه روز خیلی قشنگی رو با غزلناز ساختیم.
هنوزم به چشم من دختر آرزوهام هست و من باید تلاش کنم تا بتونم دلش رو به دست بیارم و راضیش کنم دوباره بپذیره که همسرم باشه. این روزهایی که گذشت برای جفتمون جهنم بود. حقیقتا میدونم برای غزل که یک دختر همه چی تموم و زیبا و باهوش و مستقل هست خیلی خیلی سختتر گذشته. توو این روزهایی که هیچ کسی کمکمون نکرد؛ بازم دست معجزهگر عشق ما رو کنار هم نشوند و حال خوبمون به هم گره خورد. بارها هم بهش گفتم که هیچ کسی جز خودمون نمیتونه حال دلمون رو خوب کنه. میدونین من آدم خاصی نیستم؛ ولی دارم تلاش میکنم خاصترین آدم برای غزل باشم. نمیدونم چقدر زمان ببره؛ نمیدونم کی دلش راضی بشه و آرامش پیدا کنه؛ ولی اول از همه دلم میخواد تمام تلاشم رو بکنم تا حال غزل خوب و عالی بشه؛ حس درونش آرامش رو کامل دریافت کنه و بعدش هر تصمیمی که بگیره من میپذیرم. چون اینبار من ازش خواهش میکنم. من ازش خواهش میکنم که منو بپذیره و اجازه بده همسرش باشم.
ولی در نهایت چیزی که آرزو میکنم اینه که خوشبخت بشه و این خوشبختی هرجوری که هست؛ امیدوارم که من هم داخلش باشم. اگر چه داشتن غزل لیاقت میخواد و من باید این لیاقت رو به دست بیارم
مثل همیشه که بهت میگم؛ امیدوارم که آخر این قصه جفتمون بخندیم و یکیمون گریون نباشه.
غزلنازم؛ عشق قشنگم؛ تو رفیق روزهای جوانی و خاطرهساز تمام لحظات قشنگم هستی. امیدوارم که بهم برگردی.
دوستت دارم عزیزترین موجود زندگیم و دختر آرزوهام. تا ابد آرزومی حتی اگر روزی در آغوشت بگیرم و همسرم باشی؛ بازم آرزوی من خواهی موند.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 7:12 توسط غزاله و محمدمهدی
|