این متن رو امروز خوندم و چهقدر وصف قشنگی بود از حال و احوال من وتو بود مخصوصا اونجایی که نوشته: نزدیک نیمهی شب بود که از هم جدا شدیم و یکی از خوبترين روزها به سر رسید.
متنی که خوندم:
گفتم فکرش را بکن کـه ما سالهای سال همینطور باهم دوست باشیم و به پای همدیگر پیر شويم. آیا آن وقت چقدر باهم صمیمی و خودمانی خواهیم بـود؟ گفت خدا میداند. هروقت همدیگر را ببینیم محبتی که یک عمر بـه هم داشتیم یادمان میآید. گفتم پس شاید آن وقت از دیدار همدیگر بیشتر از حالا لذت ببريم. گفت شـاید.
از سرخه حصار رد شدیم، پیچیدیم توى جاده اوشان و فشم و از گردنه قوچک رفتیم به نیاوران و از آنجا بـه طرف پناهگاهمان. تمام روز در اشتیاق هماغوشی بودیم. مـن از عشقی که فقط و فقط افلاطونی باشـد چیزی نمیفهمم و نمیدانم انسانی که از محدوديت تـنِ خـود رنجه میشود چرا نباید از نعمتهای آن برخوردار شود.
باری، شب دیرگاه شد و بـه ما پناهگاهی داد تا در دوستترین حال، تن و جانمان یکی شود. نزدیک نیمهی شب بود که از هم جدا شدیم و یکی از خوبترين روزها به سر رسید.»
در حال و هوای جوانی/شاهرخ مسکوب-کافه اشنو.