این متن رو امروز خوندم و چهقدر وصف قشنگی بود از حال و احوال من وتو بود مخصوصا اونجایی که نوشته: نزدیک نیمه‌ی شب بود که از هم جدا شدیم و یکی از خوب‌ترين روز‌ها به سر رسید.

متنی که خوندم:

گفتم فکرش را بکن کـه ما سال‌های سال همینطور باهم دوست باشیم و به پای همدیگر پیر شويم. آیا آن وقت چقدر باهم صمیمی و خودمانی خواهیم بـود؟ گفت خدا می‌داند. هروقت همدیگر را ببینیم محبتی که‌ یک عمر بـه هم داشتیم یادمان می‌آید. گفتم پس شاید آن وقت از دیدار همدیگر بیشتر از حالا لذت ببريم. گفت شـاید.

از سرخه حصار رد شدیم، پیچیدیم توى جاده اوشان و فشم و از گردنه قوچک رفتیم به‌ نیاوران و از آنجا بـه طرف پناهگاهمان. تمام روز در اشتیاق هماغوشی بودیم. مـن از عشقی که فقط و فقط افلاطونی باشـد چیزی نمی‌فهمم و نمی‌دانم انسانی که از محدوديت تـنِ خـود رنجه می‌شود چرا نباید از نعمت‌های آن برخوردار شود.

باری، شب دیرگاه شد و بـه ما پناهگاهی داد تا در دوست‌ترین حال، تن و جانمان یکی‌ شود. نزدیک نیمه‌ی شب بود که از هم جدا شدیم و یکی از خوب‌ترين روز‌ها به سر رسید.»

در حال و هوای جوانی/شاهرخ مسکوب-کافه اشنو‌.

تولدت

امسال تولد تو تنها تولد تو نیست..من هم بدنیا آمدم…در تمام روزهای نبودنت مانده بودم تک و تنها پای زندگی و اتفاقاتش و از تک تک آدمها می پرسیدم ،«تولدش چی!یعنی تا اون موقع هست؟!» هر آدمی که میگفت بله تبدیل میشد به دوست خوب من و هرکسی هم که جوابش منفی بود میشد دوست بد من ،به همین راحتی نبودنت از ادم ها برایم غریبه میساخت… در ان روزها هزار و یک بار با خودم فکر کردم که نه هرگز پیام تبریکی برای تولدش ارسال نکن… اما دل ،زور بیشتری داشت و با صدای لرزانی میگفت اتفاقا تولدش را بهانه کن..بهانه کن و دست دوست داشتن را بگیر و هدیه بده به قلبش... راستی که تولد من هم امروز است.امروز که تو را بیشتر از خودم دوست دارم و دلم میخواهد به این بهانه در کنج تاریکی برایت بنویسم : جانکم،جانان من امروز روز توست و حالا تو در آستانه‌ی چهل و چندسالگى،ایستاده ای، بخشی از زندگی را گذراندی و خوب و بد روزگار را چشیدی که تا به اینجا رسیدی… جانکم ،جانان من میدانم که بسیار تجربه کردی و برای خواسته هایت جنگیده ای میخواهم بنشینم و برای تو بنویسم! بگویم : پسرجان؛ تجربه کرده‌ای و درس عبرت گرفته ای و درس عبرت شده ای... میخواهم برای تو بنویسم؛و بگویم جانکم؛ سختی های روزگار را دیده ای و عشق را چشیده ای و دیده‌ای... جز همین هایی که الان در زندگی ات حضور دارند، کسی برایت نمانده... حال میدانی هیچ چیز ابدی نیست و هرچیزی روزی به انتها میرسد رفتن را یاد گرفته ای و گذشتن را بهتر... بخشنده تر از بیست سالگی ات به نظر میرسی شور و شوق دوران دبیرستان از سن و سالت گذشته و حال به دنبال آرامش کودکانه میدوی... میخواهم برای پسرک جانم بنویسم که؛ روزگار زیادی از سن و سالت گذشته و خوب فهمیده ای باید خودت را محکم تر در آغوش بکشی، برای روزهایی که قوی بودی... جانکم برایت می نویسم و وصیت میکنم همیشه هرجا بودی «یک آرزو کن» همیشه وقتی می‌خواستیم چیزی را آرزو کنیم باید چشم ها را می‌بستیم. اما حقیقت این است که همیشه و هر لحظه میشود آرزو کرد... نباید منتظر شمع و کیک تولد بود... نباید حتما قاصدکی را فوت کرد... لازم نیست مژه ای از چشمت بیفتد... همسرکم برای آرزو کردن دیگر چشم هایت را نبند... کافیه ... با چشم باز آرزو کن که هر کسی صاحب آرزوی خودش باشد... از خدا بخواه حواس هیچکس از آرزوهایی که همین حالا در زندگیش دارد پرت نشود... و هیچ آدمی از آرزویی که کرده هیچوقت پشیمون نشود... حالا هر جا هستی به امید صبح تولدت با چشم باز «یه آرزو کن»⁦♥️ زاد روزت خجسته همسرکم غزل تو ۱۰فروردین۱۴۰۲ ۱۲:۴۷

نامه‌ای به سال ۱۴۰۲

به نام بزرگ خدایی که این روزها با نام و یاد و خیالش عشق بازی میکنم و تک تک لحظات شکرش میکنم برای حال و احوال خوب…به نام بزرگ خدایی که عشق من و محمدم رو ابدی کرد و به قلب ما هر لحظه تابید از نور پاک و سفیدش…
من راوی تمام ماه های ۱۴۰۱ در این پیج بودم..سالی که به شدت تلخ بود و زهر …سال سختی که دوست ندارم از روزهای سختش ثانیه ای هم به زندگی امسالمون راه بدیم…
امروز من و یار چندین و چند ساله ام سال ۱۴۰۲ رو شروع کردیم..وسط ایام ماه رمضون ،کنج یه کافه دنج به صرف قهوه و حرف زدن از همه چیز…نیت عشق دوباره کردیم..وضو گرفتیم از عشق هم و سفت و محکم ایستادیم تا امسال نماز عشق به جا بیاریم و برای عشق هم با هر قنوت شکر خدا کنیم و با هر رکوع و سجده روی ماه پروردگار رو ببوسیم که از دو غریبه اشنا ساخت..
به رسم‌یاد بود عشق مون من و محمد به نام هم و برای هم نهال خریدیم چون توو یکی از اتوبان های تهران همیشه یه درختی رو میدیدم که تنها بود..جفت مون توو یک ماهی که نبودیم شدیدا حالمون حال اون درخت تنها بود شاید برای همین حسابی درکش کردیم..خواستیم بهم دیگه چیزی رو هدیه بدیم که موندگار بشه و چی بهتر از نهال سرو در گوشه کناری از این دنیا…
من و همسرم(یار قدیمی من) امروز به این نتیجه رسیدیم هیچ چیزی توو دنیا قد همین اتفاقات ساده به زندگی کردن معنا نمیده. میدونم جفتمون با حال به شدت خوب امشب میخوابیم چون ما اولین دیدار ۱۴۰۲ رو خیلی با شکوه شروع کردیم❤️
تمام این اتفاقات رو به فال نیک میگیریم
و میدونیم که امسال، سال رسیدن به ارزوهای ماست❤️
امسال صدای حال خوش و خنده و شادی به گوش میرسه❤️
خدا نگاهش به ماست
نور خدا بدرقه ی مسیرمون محمدم

حول حالنا الی احسن الحال
یا علی
۱۴۰۲