دیشب من تنها بودم وسط جمع و همش به این فکر میکردم که قراره همیشه تنها باشم؟

یعنی هیچ وقت دیگه هیچ کس نمیاد توو زندگیم که منم برم پیشش بشینم باهاش شام بخورم؟یا بگم من و فلانی باهم شریکی بستنی میخوریم مال ما رو توو یه ظرف بریز...

تنهایی توو جمع دردناک تره..توو جمع انگار میکوبه توو صورتت که تنهایی ..توو جمع انگار خاطرات دوباره زنده میشه...توو جمع انگار حس میکنی چهقدر بیچاره بودی و نمی دونستی اما بلند بلند میخندی تا هیچ کس نفهمه...

دیروز صبح از جلو‌فیوچر که رد شدم دیدم چهقدر تعداد پرده ها زیاد شده..

دیروز وقتی دیزاین خونه ای که رفته بودم نگاه میکردم حس کردم یادش بخیر چهقدر شوق چیدن خونه ام رو داشتم

خدایا منو نجات بده..نذار دیر بشه..نذار پیر بشم..

عذاب و درد...

دریا...تنفر...زندگیا

حاالت تهوع

لعنت بهت دنیا

چهقدر امروز روز بدیه

اصلا نمی تونم خودمو کنترل کنم

کاش تموم شه

و‌این صبح از تمام صبح های عالم برام مزخرف تر بود..

قرار نبود این جوری شه...

اولین بار قرار نبود اخرین بار باشه..

نشد..

من توو این دنیای بزرگ نمی دونم باید چه جوری زندگی کنم

تغییرات خلق و خوی من به طرز عجیبی غیرقابل کنترل شده

نمی دونم چهقدر دیگه میتونم ادامه بدم به این شرایط و نمی دونم کی و کجا کار دست خودم میدم...

از این روزا منزجرم

کی می دونه من دارم وجود غمگینم رو چه جوری شاد نشون میدم؟

امروز فقط منتظر بودم یکی بگه حالت خوبه!

بزنم زیر گریه...

نعره بکشم...

بگم نه...

نه...نه....نه.....نه.....

بگم خنجر از کمرم، از پشت سرم فرو شده توو قلبم ...

من ندیدم خنجر رو...

من هنوزم میسوزم