فصل سوم

پنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارند

پنجشنبه‌ها برای ما فقط یک روز هفته نبودند. در تقویم، مثل همه‌ی روزهای دیگر بودند؛ بعد از چهارشنبه می‌آمدند و قبل از جمعه می‌رفتند. اما در زندگی ما، پنجشنبه‌ها کم‌کم از تقویم بیرون آمدند و تبدیل شدند به جایی برای زندگی کردن. نه زندگی کاملاً واقعی، نه فقط قرار عاشقانه. چیزی عمیق‌تر میان این دو. انگار هفته با تمام شلوغی، کار، فاصله، پیام، نگرانی، سکوت‌های کوتاه و انتظارهای بلندش، خودش را جمع می‌کرد تا چند ساعت جا باز کند برای ما؛ برای دو نفری که هنوز خانه‌ای نداشتند، اما گاهی در یک میز کافه، در یک مسیر طولانی، در یک ماشین، یا در آغوشی که تمام نمی‌شد، آن‌قدر زندگی را لمس می‌کردند که نبودِ خانه کمی عقب می‌رفت.

آدم‌ها گاهی اشتباه می‌کنند و فکر می‌کنند خانه فقط جایی است که شب در آن می‌خوابی. اما خانه، پیش از آن‌که دیوار و کلید و سند باشد، حالتی است که بدن در آن جان می‌گیرد. جایی است که آدم دیگر لازم نیست خودش را جمع کند. لازم نیست مراقب باشد چطور می‌نشیند، چطور حرف می‌زند، چقدر مشتاق است، چقدر ترسیده است. خانه جایی است که آدم می‌تواند چند دقیقه از نقش‌ها و مسئولیت‌هایش بیرون بیاید و هنوز پذیرفتنی باشد. برای ما، پیش از آن‌که چنین خانه‌ای در واقعیت ساخته شود، پنجشنبه‌ها گاهی چنین حالتی داشتند. خانه نبودند، اما بدن و ذهن من در در تمامی آن‌ها، برای چند ساعت خانه را باور می‌کرد.

من قبل از او اهل کافه نبودم. کافه رفتن برایم بخشی از زندگی نبود. بلد نبودم آدم‌ها چطور می‌توانند ساعت‌ها در جایی بنشینند، قهوه بخورند، حرف بزنند، به خیابان نگاه کنند و از همین چیزهای ساده برای خودشان خاطره بسازند. زندگی من بیشتر از جنس کار بود، مسئولیت، مسیرهای مشخص، اتاق‌هایی که باید در آن‌ها تصمیم گرفته می‌شد، جلسه‌هایی که باید تمام می‌شد، جاهایی که آدم در آن‌ها کاری انجام می‌دهد و بعد بیرون می‌آید. جهانم کمتر به مکث عادت داشت. با او، جان دوباره، وارد زندگی من شد. با او فهمیدم بعضی جاها را آدم به خاطر میز و صندلی‌شان دوست ندارد؛ به خاطر کسی دوست دارد که روبه‌رویش نشسته. فهمیدم یک نوشیدنی ساده می‌تواند تبدیل شود به آیین، یک پنجره می‌تواند شبیه قاب آینده شود، و یک نیمکت کنار شیشه می‌تواند برای چند ساعت نقش اتاق نشیمن را بازی کند.

او با خودش کافه را وارد زندگی من کرد؛ نه فقط به‌عنوان مکانی برای نوشیدن قهوه، به‌عنوان جایی برای تغییر حال‌وهوا. قبل از او، اگر کسی می‌گفت کافه، برای من شاید فقط جایی بود برای نوشیدن چیزی و رفتن. بعد از او، کافه شد صدا، نور، بخار، انتظار، لمس انگشت‌ها، نگاه‌هایی که مستقیم نبودند اما همه‌چیز را می‌گفتند. شد جایی که آدم می‌توانست در آن چند ساعت خودش را از جهان بیرون پس بگیرد. شد تمرین زندگی. شد جایی که برای ما نبود، اما برای چند ساعت اجازه می‌داد وانمود کنیم مال ماست.

آن سال‌ها، او مدتی در کرج کار می‌کرد و من از تهران می‌رفتم تا ببینمش؛ اما نه از خانه، نه از دلِ یک روز آرام و بی‌کار. بیشتر وقت‌ها از محل کارم راه می‌افتادم؛ از میان خستگیِ یک روز کاری، از لابه‌لای جلسه‌ها، تلفن‌ها، تصمیم‌ها، فشارها و آدم‌هایی که هرکدام چیزی از من می‌خواستند. هنوز صدای کار در سرم بود که ساعت را نگاه می‌کردم و ناگهان جهان برایم به یک نقطه کوچک می‌شد: زمانِ تمام شدن کار او. انگار تمام شهر، با آن همه شلوغی و دود و چراغ و ترافیک، فقط مسیری بود که باید از آن عبور می‌کردم تا به چند ساعت کنار او برسم.

از محل کارم که راه می‌افتادم، تهران هنوز دست از سرم برنمی‌داشت. ترافیک خیابان‌ها سنگین بودند، ماشین‌ها کلافه، عصرهای کش‌دار و شلوغ؛ اما در من، چیزی برخلاف ترافیک حرکت می‌کرد. هرچه شهر کندتر می‌شد، شوق من جلوتر می‌رفت. پشت فرمان، خستگی روز کم‌کم شکل دیگری می‌گرفت؛ دیگر فقط خستگی نبود، انتظار بود. گاهی موسیقی می‌گذاشتم، گاهی بی‌صدا رانندگی می‌کردم، گاهی در ذهنم چند بار اولین جمله را تمرین می‌کردم، و گاهی فقط به این فکر می‌کردم که وقتی سوار می‌شود، آیا از نگاهش می‌فهمم دلش برایم تنگ شده یا نه. ولی من حقیقتا هربار دلم برایش پرمی‌کشید. حتی وقتی هر روز می‌دیدمش. حتی لحظه‌ای که کنارم نشسته بود؛‌ باز هم دلتنگش بودم.

برای کسی که از بیرون نگاه می‌کرد، شاید آن رفت‌وآمد فقط تهران تا کرج بود و کرج تا تهران؛ چند ساعت جاده، ترافیک، بنزین، خستگی و برگشتن در تاریکی. اما برای من، همان مسیر بخشی از عشق بود. رابطه از لحظه‌ای شروع نمی‌شد که او را می‌دیدم. رابطه از همان دقیقه‌ای شروع می‌شد که از پشت میز کار بلند می‌شدم و قلب و جانم، پیش از بدنم، به سمت او می‌رفت. از همان لحظه‌ای که عطرم را تازه می‌کردم، صورتم را در آینه‌ی ماشین نگاه می‌کردم، و می‌خواستم با تمام خستگی‌ام، طوری دیده شوم که در دلش بمانم.

من در آن مسیر فقط رانندگی نمی‌کردم؛ به طرف با شوق عمیق رهسپار می‌شدم. مردِ کار و فشار و حساب‌وکتاب، در ترافیک عصر تهران آرام‌آرام پوست می‌انداخت و به مردی بدل می‌شد که می‌خواست چند ساعت، فقط عاشق باشد. پیش از رسیدن، پیش از دیدن، پیش از سلام، رابطه در جانِ من شروع شده بود؛ در ضربانم، در دست‌هایم روی فرمان، در عطری که مانده بود، در جمله‌هایی که تمرین می‌کردم، و در آن امید کوچک که شاید وقتی برسم، جهان برای چند ساعت دست از سخت بودن بردارد.

اما هر رفتنی، حتی اگر از عشق شروع شود، در سکوت خودش توقع هم می‌سازد. این را آن زمان نمی‌فهمیدم. خیال می‌کردم دارم فقط می‌روم، فقط می‌رسانم، فقط در ترافیک می‌مانم، فقط از دل کار و خستگی و شهر، خودم را به چند ساعت حضور می‌رسانم. اما آدم وقتی بارها و بارها راهی را می‌رود، کم‌کم در دلش تصویری ساخته می‌شود؛ تصویری از این‌که این رفتن‌ها دیده می‌شوند، معنا دارند، جایی در حافظه‌ی طرف مقابل ذخیره می‌شوند، و روزی اگر او نخواست، اگر خسته بود، اگر حوصله نداشت، اگر گفت ترافیک تهران سخت است، اگر گفت حالش خوب نیست، آدم می‌تواند با خودش بگوید: اما من چند بار همین راه را آمدم.

همین جمله خطرناک است. چون عشق را آرام‌آرام از بخشیدن به توقع داشتن نزدیک می‌کند. من نمی‌خواستم متوقع باشم. حتی وقتی در ذهنم رنجیده بودم، نمی‌خواستم مردی باشم که مسیرهای رفته را مثل طلبی روی میز بگذارد. اما بدن آدم همیشه به اندازه‌ی زبانش نجیب نمی‌ماند. بدن یادش می‌ماند. یادش می‌ماند چند بار راه افتاده، چند بار در ترافیک عصر گیر کرده، چند بار خسته رسیده اما لبخند زده، چند بار برگشته و هنوز کارهای فردا روی شانه‌اش بوده. و بعد، اگر روزی طرف مقابل نتواند یا نخواهد همان اندازه راه بیاید، چیزی در آدم می‌رنجد؛ حتی اگر عقلش بداند هیچ‌کس موظف نیست عشق را با پاسخ به توقع ذهنی من جواب بدهد.

از طرف دیگر، اگر منصف باشم، باید بگویم او هم همیشه از سر بی‌اعتنایی نمی‌ماند. خسته می‌شد. کرج برایش شهر دلگیری بود. کار، مسیر، خانه، فرسودگی، و آن حسِ گیر افتادن در جایی که دلش با آن نبود، در نوشته‌هایش هم پیداست. او هم از روزهایی نوشته بود که امیدش به پنجشنبه و جمعه بود، به آمدن به تهران، به کمی دور زدن، به فرار کوتاه از خستگی. پس اگر گاهی نایی نداشت، اگر گاهی گفت نمی‌تواند، اگر گاهی ترافیک و تهران و مسیر برایش سنگین شد، نباید همه‌اش را به بی‌مهری ترجمه کرد. آدم خسته، همیشه بی‌عشق نیست؛ گاهی فقط توانِ اجرای عشق را ندارد.

اما زخمی که در من شکل می‌گرفت از همین‌جا می‌آمد: من میان خستگی او و انتخاب‌هایش گم می‌شدم. وقتی می‌دیدم برای بعضی قرارها، بعضی آدم‌ها، بعضی برنامه‌ها یا بعضی جهان‌های بیرون از ما، انرژی پیدا می‌کند، چیزی در من آرام نمی‌ماند. نه چون حق نداشت. نه چون زندگی‌اش باید فقط دور من می‌چرخید. بلکه چون مردی که خودش را بارها از دل کار و ترافیک به او رسانده بود، درونش کودکانه می‌پرسید: پس من کجای این خستگی‌ام؟ چرا برای من گاهی مسیر سخت می‌شود و برای جهان‌های دیگر ممکن؟

امروز می‌فهمم این پرسش، اگر خام گفته شود، ناعادلانه می‌شود. چون هر انسان با آدم‌ها و موقعیت‌های مختلف، انرژی‌های متفاوتی پیدا می‌کند. شاید کنار دوست، کنار همکار، در برنامه‌ای سبک، یا در جمعی بی‌انتظار، آدم راحت‌تر راه بیفتد؛ اما کنار عشق، مخصوصاً عشقی که سال‌ها زخم و توقع و تاریخ روی آن نشسته، هر دیدار فقط دیدار نیست. بار دارد. معنا دارد. ممکن است آدم دلتنگ باشد و هم‌زمان از سنگینی همان دلتنگی بترسد. ممکن است دوست داشته باشد بیاید، اما بداند آمدن، گفت‌وگوهایی را باز می‌کند که توانش را ندارد. این‌ها را امروز بهتر می‌فهمم.

با این حال، فهمیدنِ امروز، دردِ آن روز را پاک نمی‌کند. آن روزها من فقط می‌دیدم که می‌روم، می‌رسم، منتظر می‌مانم، و گاهی پاسخی که می‌گیرم، به اندازه‌ی راهی که آمده‌ام گرم نیست. و جاهایی که من رفتم و او نخواست که بیاید. همین کافی بود که در من توقع بسازد؛ توقعی که شاید هیچ‌وقت با صدای بلند نگفتم، اما در رفتارم پیدا بود. توقع دیده شدن. توقع این‌که راه من، فقط راه نباشد؛ نشانه باشد. توقع این‌که اگر روزی حالش خوب نیست، دست‌کم بداند مردی از دل شهر خودش را به او رسانده، نه برای این‌که طلبکار شود، بلکه برای این‌که چند ساعت جهان را از بی‌خانگی نجات بدهد.

و شاید یکی از دشواری‌های رابطه‌ی ما همین بود: من خیلی چیزها را از روی عشق انجام می‌دادم، اما چون آن عشق در خانه‌ای امن و رسمی ننشسته بود، همان کارها کم‌کم در من، حقِ نانوشته می‌ساختند. او هم شاید این حقِ نانوشته را حس می‌کرد و از آن می‌ترسید؛ چون هیچ‌کس دوست ندارد محبت، روزی به صورت سندی علیه آزادی‌اش برگردد. من می‌خواستم بگویم ببین چقدر دوستت دارم. او شاید گاهی می‌شنید: ببین چقدر به من بدهکاری.

این فاصله، فاصله‌ی خطرناکی بود؛ میان عشق و طلب. میان رفتن و انتظار جبران. میان مردی که از تهران تا کرج می‌رفت چون دلش طاقت نمی‌آورد، و همان مرد، سال‌ها بعد، که در دلش می‌گفت: کاش آن همه رفتن، جایی در تو می‌ماند که روزی وقتی راه سخت شد، باز هم برای من بیایی.

در راه کرج، آدم فرصت دارد فکر کند. فرصت دارد شوقش را بزرگ کند، ترسش را پنهان کند، جمله‌ای را که می‌خواهد بگوید چند بار با خودش عوض کند، و بعد، وقتی نزدیک می‌شود، ناگهان همه‌ی آن آمادگی‌ها را از دست بدهد. من گاهی در مسیر حس می‌کردم دارم به دیدار کسی می‌روم که فقط قرار نیست ببینمش؛ قرار است در نگاهش خودم را دوباره پیدا کنم. این جمله امروز برایم هم زیباست، هم تلخ. زیباست چون آن دیدارها واقعاً مرا زنده می‌کردند. تلخ است چون وقتی آدم خودش را در نگاه دیگری پیدا کند، اگر آن نگاه دور شود، فقط یک آدم را از دست نداده؛ خودش را هم گم کرده است.

کافه‌های کرج برای ما اتاق‌های کوچک شروع بودند. نه آن‌قدر رسمی که آدم مجبور شود خودش را جمع کند، نه آن‌قدر خصوصی که حقیقت خانه را داشته باشند. جایی میان بیرون و درون. آن‌جا می‌نشستیم، حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم، گاهی فقط نگاه می‌کردیم. من قهوه می‌خوردم. او آن زمان چندان با قهوه راحت نبود؛ بدنش با آن کنار نمی‌آمد، اذیتش می‌کرد، شاید حالش را کمی به هم می‌ریخت. برایش هات‌چاکلت می‌گرفتم. این جزئیات اگر از بیرون دیده شوند، شاید بسیار کوچک باشند. اما عشق، بیشتر از آن‌که در جمله‌های بزرگ بماند، در همین کارهای کوچک ته‌نشین می‌شود. در این‌که بدانی قهوه اذیتش می‌کند و بی‌آن‌که زیاد توضیح بدهی، برایش چیزی گرم‌تر، نرم‌تر، شیرین‌تر سفارش بدهی. در این‌که فنجانی روی میز باشد که فقط نوشیدنی نیست؛ نشانه‌ی این است که من حواسم به بدن تو هست.

آن روزها هنوز مراقبت برای من همین چیزهای ساده بود. این‌که برسانمش. برایش چیزی بگیرم. مواظب باشم اذیت نشود. بخندانمش. اگر خسته است، کمی بار دنیا را از شانه‌اش بردارم. بعدها فهمیدم میل به مراقبت، اگر با نیاز به ضروری بودن ترکیب شود، می‌تواند رابطه را سنگین کند. اما آن روزها، در کافه‌های کرج، این حرف‌ها هنوز تلخ نبودند. آن‌جا مراقبت فقط این بود که وقتی قهوه اذیتش می‌کرد، برایش هات‌چاکلت سفارش بدهم. همین. ساده، گرم، کوچک. و شاید عشق در بهترین حالتش همین کارهای کوچک است، پیش از آن‌که تبدیل به پرونده شود.

بعدها خودش قهوه‌خور شد. آن‌قدر که قهوه بخشی از زندگی‌اش شد، دستگاه قهوه‌ساز داشت، چند مدل، کپسولی و معمولی، عادت‌هایی که دیگر به جهان روزمره‌اش تعلق داشتند. نمی‌دانم اگر کسی از بیرون این را بشنود، چقدر برایش مهم باشد. اما برای من مهم است. چون آدم‌ها وقتی از هم دور می‌شوند، فکر می‌کنند همه‌چیز تمام شده، اما نه. بخشی از همدیگر را در عادت‌های کوچک با خودشان می‌برند. در نوشیدنی‌ای که قبلاً نمی‌خوردند و بعدها می‌خورند. در کافه رفتنی که یکی بلد نبود و با دیگری یاد گرفت. در عطری که می‌زنند چون زمانی کسی دوست داشت. در غذایی که برای همیشه به نام یک نفر ثبت می‌شود. شاید هیچ دادگاهی برای این‌ها پرونده باز نکند، اما حافظه می‌داند. حافظه می‌داند کدام عادت از کجا وارد بدن آدم شده است.

بعدها کافه‌های تهران آمدند. یکی در شمال شهر، در ساختمانی شیک و آرام. دیگری جایی بالاتر، در طبقه‌ای که انگار از خیابان جدا شده بود و برای ما یک اتاق معلق ساخته بود. آن کافه‌ی بالای ساختمان، با پنجره‌ها و نیمکت‌هایی که کنارشان می‌نشستیم، برای من یکی از روشن‌ترین خانه‌های موقت رابطه است. بعضی مکان‌ها، وقتی آدم از آن‌ها دور می‌شود، با جزئیات نمی‌مانند؛ با حس می‌مانند. من شاید همه‌ی چیدمانش را دقیق به یاد نیاورم، اما نورش را به یاد دارم. ارتفاعش را. آن حس جدا شدن از خیابان را. این‌که آدم از بالا به شهر نگاه کند و برای چند ساعت خیال کند جهان بیرون پایین مانده و ما در طبقه‌ای دیگر نفس می‌کشیم.

در آن کافه‌ها، پنجشنبه‌ها شکل گرفتند. او صبح‌ها کلاس زبان می‌رفت؛ جدی، منظم، در مسیر ساختن خودش. همین هم برای من دوست‌داشتنی بود. این‌که او فقط در رابطه تعریف نمی‌شد. می‌رفت، یاد می‌گرفت، خودش را می‌ساخت، از کلاس بیرون می‌آمد، و بعد من می‌رفتم دنبالش یا جایی به هم می‌رسیدیم. گاهی مستقیم به همان کافه می‌آمد، گاهی مسیرمان کمی عوض می‌شد، گاهی من می‌رساندمش، گاهی فقط می‌خواستیم چند ساعت طولانی‌تر کنار هم باشیم. من پنجشنبه‌ها معمولاً سر کار نبودم و همین باعث می‌شد روز کش بیاید؛ شش ساعت، هفت ساعت، گاهی بیشتر. برای کسانی که هر روز کنار هم زندگی می‌کنند، شاید شش ساعت چیز زیادی نباشد. اما برای رابطه‌ای که هنوز زیر یک سقف نیست، شش ساعت می‌تواند یک زندگی کوچک باشد.

در شش ساعت می‌شود ناهار خورد. می‌شود قهوه سفارش داد. می‌شود خندید، دلخور شد، آشتی کرد، سکوت کرد، آهنگ گذاشت، درباره‌ی آینده حرف زد، از خانه گفت، از بچه‌های خیالی گفت، از لباس و غذا و سفر و خانواده و چیزهای ریز و بزرگ حرف زد. می‌شود در همان چند ساعت، چیزی شبیه روزمرگی ساخت؛ روزمرگی‌ای فشرده، موقت، اما واقعی. شاید کسانی که خانه دارند، قدر روزمرگی را ندانند. شاید ندانند برای دو نفری که هنوز زندگی‌شان در هفته پخش نشده و فقط در چند ساعت جمع می‌شود، یک روز عادی چه رؤیای بزرگی است. ما روز عادی نداشتیم. ما پنجشنبه داشتیم. و پنجشنبه‌ها ناچار بودند بار چند روز، چند هفته، گاهی چند ماه را روی دوش بکشند. و عجیب که تمام طول هفته منتظر پنج‌شنبه‌هایی بودم که این روزها فقط برایم می‌گذرند!

قبل از دیدنش هیجان داشتم. نه هیجان سطحی. آن حالتی که آدم هم شوق دارد، هم اضطراب. می‌خواهد همه‌چیز خوب پیش برود. می‌خواهد کلمه‌ای اشتباه نگوید، دیر نرسد، بی‌حوصله نباشد، خوب به نظر برسد، عطر درست زده باشد، حالش منتقل شود. آدم وقتی کسی را زیاد دوست دارد، حتی طبیعی بودنش هم کمی تمرین می‌خواهد. می‌خواهد راحت باشد، اما از شدت اهمیت دادن، راحتی از دستش می‌رود. شاید من در بعضی پنجشنبه‌ها بیش از حد می‌خواستم خوب باشم. بیش از حد می‌خواستم آن چند ساعت را نجات بدهم. چون می‌دانستم بعد از آن، دوباره هفته می‌آید، فاصله می‌آید، پیام‌ها می‌آیند، سوءتفاهم‌ها می‌آیند، و باید با خاطره‌ی همان چند ساعت زنده بمانیم.

او وقتی می‌آمد، معمولاً پر از ناز و شوخی و زندگی بود. شاید خسته‌ی کلاس زبان بود ، اما خستگی‌اش هم برای من دوست‌داشتنی بود. بعضی آدم‌ها حتی خستگی‌شان را هم با خودشان، زیبا می‌آورند. می‌نشست، حرف می‌زد، چیزی تعریف می‌کرد، گاهی غر می‌زد، گاهی می‌خندید، گاهی آن‌قدر راحت بود که فضا را نرم می‌کرد. با او حرف همیشه بود. از هیچ، حرف می‌ساختیم. از روز، از آدم‌ها، از آینده، از خانه، از بچه‌ها، از لباس، از غذا، از چیزهای ریز و درشت. بعضی رابطه‌ها فقط در بحران حرف دارند؛ ما در روزهای خوب هم حرف داشتیم. و همین است که بعداً فراموش کردنشان سخت می‌شود. آدم فقط دعوا را رها نمی‌کند؛ خنده را هم باید رها کند. و رها کردن خنده، گاهی از رها کردن زخم سخت‌تر است.

در ماشین، موسیقی بود. نه همیشه یک آهنگ، نه همیشه یک حال. گاهی آهنگ‌های قدیمی، گاهی صدایی که مربوط به عروسی و دیدن و آماده شدن بود، آهنگی که یادم مانده نه با تمام کلماتش، بلکه با حسش. بعضی موسیقی‌ها برای آدم متن ندارند؛ صحنه دارند. شاید اگر امروز همان آهنگ را بشنوم، دقیق نفهمم چرا قلبم تکان می‌خورد، اما بدنم زودتر از ذهنم می‌فهمد. در ماشین، ما کنار هم بودیم، نه روبه‌روی هم. همین کنار هم بودن فرق داشت. روبه‌رو نشستن گاهی آدم را وارد گفت‌وگو و دفاع می‌کند، اما کنار هم نشستن، با نگاه به جاده، اجازه می‌دهد حرف‌ها نرم‌تر بیایند. آدم لازم نیست تمام مدت چشم در چشم بماند. می‌تواند به خیابان نگاه کند و در همان حال، چیزی را بگوید که پشت میز کافه شاید گفتنش سخت‌تر بود.

ماشین برای ما فقط وسیله‌ی رفت‌وآمد نبود. اتاق متحرکی بود میان دو خانه‌ای که یکی‌ وجود نداشت و دیگری هنوز مال ما نبود. گاهی در آن حرف‌هایی گفته می‌شد که هیچ‌وقت در جای دیگری گفته نمی‌شد. گاهی سکوتی می‌آمد که از حرف‌ها راست‌تر بود. گاهی دست‌هایمان نزدیک می‌شدند، گاهی شیشه‌ی ماشین بخار می‌گرفت، گاهی شهر از کنارمان رد می‌شد و ما حس می‌کردیم کمی از شهر جدا شده‌ایم. آدم وقتی در ماشین کنار کسی می‌نشیند، جهان را از یک قاب مشترک می‌بیند. شاید به همین دلیل، خیلی از رابطه‌ی ما در مسیرها شکل گرفت؛ چون مسیر، شبیه رابطه‌ی ما بود. رسیدن داشت، اما همیشه نه کامل. حرکت داشت، اما مقصد هنوز قطعی نبود. و امان از روزهای بارانی که امسال هیچ‌کدامشان را باهم تجربه نکردیم!

یکی از صحنه‌هایی که هنوز برایم مانده، روز بارانی آن کافه‌ی بالای ساختمان است. باران شدید می‌آمد و روی سقف، آب جمع شده بود. صدای باران، آن بالا، انگار از شهر جدا بود. ما کنار پنجره نشسته بودیم و از پشت شیشه، دنبال خانه‌ای می‌گشتیم که قرار بود من بگیرم. می‌خواستیم ببینیم از آن‌جا دیده می‌شود یا نه. عجیب است؛ دو نفر در کافه‌ای نشسته‌اند، زیر سقفی که مالشان نیست، در شهری که هنوز خانه‌ی مشترکی در آن ندارند، و از پشت پنجره دنبال خانه‌ای می‌گردند که شاید قرار است مالشان شود. آن لحظه برای من تمام رابطه بود. خانه هنوز بیرون بود. دور بود. شاید دیده می‌شد، شاید نه. اما ما با چشم و خیال داشتیم پیدایش می‌کردیم.

آن روز، باران روی سقف می‌زد و ما آینده را از پشت شیشه نگاه می‌کردیم. اگر کسی آن لحظه از ما عکس می‌گرفت، شاید فقط زن و مردی را می‌دید کنار پنجره‌ی یک کافه. اما درون من، چیزی بزرگ‌تر اتفاق می‌افتاد. من حس می‌کردم خانه نزدیک شده است. نه آن‌قدر که بتوانیم واردش شویم، اما آن‌قدر که بشود با انگشت روی شیشه دنبالش گشت. شاید این یکی از بی‌رحم‌ترین شکل‌های امید است: وقتی آینده آن‌قدر نزدیک می‌شود که می‌توانی تصورش کنی، اما هنوز آن‌قدر دور است که نمی‌توانی در آن زندگی کنی.

برای من، همان لحظه نشانه‌ی رسیدن بود. باران، پنجره، او، کافه، خانه‌ای که شاید دیده می‌شد. همه چیز داشت در یک قاب جمع می‌شد. اما امروز، وقتی از زاویه‌ی او فکر می‌کنم، می‌بینم شاید همان لحظه برای او معنای دیگری هم داشته است. شاید او هم خوشحال بوده، شاید دلش لرزیده، شاید آینده را دیده. اما شاید هم جایی در درونش، تلخی‌ای بوده که من دیر فهمیدم: چرا ما هنوز باید از پشت شیشه دنبال خانه بگردیم؟ چرا خانه هنوز بیرون است؟ چرا هنوز در کافه‌ای نشسته‌ایم که مال ما نیست و درباره‌ی خانه‌ای حرف می‌زنیم که هنوز به آن نرسیده‌ایم؟

این تفاوت، بعدها به شکل‌های زیادی برگشت. من فکر می‌کردم دارم زندگی را نزدیک‌تر می‌کنم؛ او شاید در لحظاتی حس می‌کرد زندگی واقعی هنوز دور است. من یک کافه‌ی طولانی را گاهی مثل خانه تجربه می‌کردم؛ او شاید همان کافه را، با تمام شیرینی‌اش، یادآور خانه‌نداشتن هم می‌دید. و هیچ‌کدام الزاماً دروغ نمی‌گفتیم. فقط از دو جای متفاوت به یک اتاق نگاه می‌کردیم. برای من، نزدیکیِ چندساعته گاهی کافی بود تا جهان دوباره معنا بگیرد. برای او، شاید همان نزدیکی چون موقت بود، بیشتر نشان می‌داد چه چیزی هنوز دائمی نشده است.

این جمله را با درد می‌نویسم، نه برای دفاع از خودم و نه برای متهم کردن او. حقیقت رابطه‌ها همین‌قدر پیچیده است. ممکن است یک آغوش برای یک نفر خانه باشد و برای دیگری، هم خانه باشد و هم یادآوری این‌که خانه هنوز وجود ندارد. ممکن است یک پنجشنبه برای یک نفر زندگی باشد و برای دیگری، زندگیِ فشرده‌شده‌ای که جمعه دوباره تمام می‌شود. ممکن است دو نفر در یک مکان، با هم، واقعاً خوش باشند و باز معنای آن خوشی در روانشان یکی نباشد. عشق همین‌جا دشوار می‌شود؛ نه جایی که یکی راست می‌گوید و دیگری دروغ، بلکه جایی که هر دو راست می‌گویند اما راستی‌‌هایشان هم‌اندازه نیست.

با همه‌ی این‌ها، اگر کسی از من بپرسد آن پنجشنبه‌ها چه بودند، نمی‌توانم فقط بگویم تلخ. نه. آن‌ها از شیرین‌ترین بخش‌های زندگی من بودند. حتی امروز که می‌دانم به خانه نرسیدند، حتی امروز که گاهی فکر کردن به آن‌ها بغض می‌آورد، باز نمی‌توانم منکر شوم که در آن پنجشنبه‌ها من زندگی کردم. با او زندگی کردم. شاید نه زیر یک سقف، نه با نام رسمی، نه با آرامش کامل، اما زندگی کردم. خندیدم. دوست داشتم. رانندگی کردم. منتظر شدم. لباس پوشیدم. عطر زدم. قهوه خوردم. برایش هات‌چاکلت گرفتم. از پشت پنجره دنبال خانه گشتم. دلم لرزید. و بارها، وقتی بغلش می‌کردم، حس کردم جهان برای چند لحظه از کوچک و غمگین شدن نجات پیدا کرده است.

سال‌ها بعد، جمله‌ای را روی خانه‌ام گذاشتم؛ جمله‌ای که در اصل به یاد او بود: «بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود.» این جمله شاید خلاصه‌ی آن پنجشنبه‌هاست. ما هر بار همدیگر را بغل می‌کردیم، جهان واقعاً در همان لحظه برای من بزرگ‌تر می‌شد. نه برای همیشه. نه حتی تا هفته‌ی بعد. اما همان چند لحظه کافی بود که آدم باور کند هنوز می‌شود در این دنیا جایی داشت. هنوز می‌شود کسی را آن‌قدر دوست داشت که بدنش برایت خانه شود. هنوز می‌شود با تمام زخمی که در آینده خواهد آمد، به گذشته نگاه کرد و گفت: آن لحظه‌ها دروغ نبودند.

اما رابطه فقط با لحظه‌های روشن ساخته نمی‌شود. با مکان‌ها هم ساخته می‌شود. و مکان‌ها، برخلاف آدم‌ها، گاهی بی‌خبر می‌روند. وقتی یکی از آن کافه‌ها بسته شد، هر دو حس بدی داشتیم. شاید از بیرون عجیب به نظر برسد که بسته شدن چند کافه بتواند آدم را این‌طور غمگین کند. اما کافه‌ها برای ما فقط کافه نبودند. آرزو بودند. وقتی یکی‌شان جمع می‌شد، انگار رابطه یک جای دیگر برای پناه گرفتن از دست می‌داد. بعدها که چند کافه‌ی خاطره‌دار دیگر هم بسته شدند، در من این حس به وجود آمد که جهان بیرون هم دارد کم‌کم نشانه‌های ما را پاک می‌کند. انگار فقط رابطه‌ی ما نبود که فرسوده می‌شد؛ مکان‌هایی هم که شاهدش بودند، یکی‌یکی چراغشان خاموش می‌شد.

آدم‌ها وقتی از هم دور می‌شوند، فکر می‌کنند فقط باید با نبودن یکدیگر کنار بیایند. اما نبودن، به مکان‌ها هم سرایت می‌کند. خیابان‌ها عوض می‌شوند. کافه‌ها بسته می‌شوند. میزها جابه‌جا می‌شوند. صاحب‌کارها تغییر می‌کنند. تابلوها پایین می‌آیند. پنجره‌ای که روزی آینده را قاب گرفته بود، شاید دیگر وجود نداشته باشد. و آدم ناگهان می‌فهمد خاطره نه فقط در ذهن، که در جهان بیرون هم بی‌پناه است. اگر کافه بسته شود، آدم دیگر نمی‌تواند برود و همان صندلی را لمس کند. اگر مسیر تغییر کند، نمی‌تواند با همان پیچ جاده حرف بزند. اگر مکان‌ها پاک شوند، بخشی از گذشته بی‌خانه‌تر می‌شود.

بعد از آن اتفاق‌ها، بعد از فاصله‌ها، بعد از این‌که رابطه به جایی رسید که دیگر نمی‌شد مثل قبل به کافه برگشت، من حتی میل یا شهامت کافه رفتن تنهایی را هم ندارم. نه به این معنا که از نظر بیرونی نمی‌شد. آدم می‌تواند بنشیند، قهوه سفارش بدهد، حرف بزند، لبخند بزند، حتی شاید لحظه‌ای هم خوش بگذرد. اما بعضی جاها در روان آدم اِشغال شده‌اند. برای من، کافه فقط کافه نبود. پنجشنبه فقط پنجشنبه نبود. قهوه فقط قهوه نبود. نیمکت کنار پنجره فقط یک نیمکت نبود. همه‌ی این‌ها یک‌بار با او معنا گرفته بودند، و وقتی چیزی با کسی معنا می‌گیرد، تکرارش با خودت به تنهایی هم حتی شبیه بی‌وفایی به حافظه می‌شود؛ حتی اگر عقل بداند زندگی ادامه دارد.

شاید روزی این هم عوض شود. شاید آدم بالاخره بتواند کافه‌ای دیگر برود و حس نکند دارد به پنجشنبه‌های قدیم خیانت می‌کند. شاید بتواند فنجانی قهوه به خودت هدیه دهی و آن فنجان فقط فنجان باشد، نه یادآوری دست‌هایی که دیگر آن‌جا نیستند. اما در زمان نوشتن این فصل، هنوز آن میزها برای من پر از حضور او هستند. هنوز اگر باران بزند، اولین خانه‌ای که در ذهنم روشن می‌شود، خانه‌ای است که آن روز از پشت پنجره دنبالش می‌گشتیم. هنوز اگر ببینم کسی قهوه سفارش ‌می‌دهد، یادم می‌آید روزگاری او قهوه نمی‌خورد و من برایش هات‌چاکلت می‌گرفتم. هنوز اگر کسی بپرسد پنجشنبه چه کار می‌کنی، ته دلم می‌دانم پنجشنبه‌های من به نام او بوده‌اند.

و شاید همین است که این فصل را لازم می‌کند. برای این‌که اگر روزی او این کتاب را بخواند، بداند آن پنجشنبه‌ها برای من گذرا نبودند. بداند هیچ زمانی و هیچ جایی که با او گذراندم، از حافظه‌ام بیرون نرفته است. بداند اگرچه به او آسیب زدم، اگرچه مسئولیت خطاهای خودم را می‌پذیرم، اگرچه دیر کردم، قهر کردم، ترسیدم، گاهی خودم را نشناختم، اما آنچه میان ما بود سطحی نبود. دوست داشتن من، با تمام نقص‌هایم، واقعی بود. آن‌قدر واقعی که هنوز وقتی از کافه‌ها و مسیرها و باران حرف می‌زنم، چیزی در من بیدار می‌شود که نمی‌تواند فقط بنویسد؛ بغض می‌کند.

ما خانه نداشتیم، اما پنجشنبه‌ها را داشتیم.

و گاهی آدم آن‌قدر در یک پنجشنبه زندگی می‌کند که این‌ روزها، نبودنش از نبودن یک خانه هم دردناک‌تر می‌شود.

آخرین پنجشنبه‌ای که باهم گذراندیم یادت هست؟