فصل دوم

خانه‌ای از جمله‌ها

روزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را نگه دارد. من آن زمان هنوز نمی‌فهمیدم بعضی صفحه‌ها فقط صفحه نیستند. بعضی صفحه‌ها اتاق‌اند. بعضی‌ها انباری خاطره‌اند. بعضی‌ها پنجره‌اند. و بعضی‌ها، اگر آدم‌ها سال‌ها در آن‌ها بمانند، بعد از مدتی دیگر از جنس کد و قالب و نوشته نیستند؛ بوی زندگی می‌گیرند.

وبلاگ ما از همان اول، بی‌آن‌که بدانیم، خانه بود. نه خانه‌ای با کلید و سند و آشپزخانه، نه خانه‌ای که بشود در آن پرده زد و مبل چید و شب‌ها چراغ اتاقش را خاموش کرد. خانه‌ای بود از جمله‌ها. خانه‌ای که دیوارهایش با نوشته بالا می‌رفت، پنجره‌هایش با عکس عوض می‌شد، هوایش با دلخوری سنگین می‌شد، و هر وقت یکی از ما چیزی در آن می‌نوشت، انگار شیئی تازه به اتاقی اضافه می‌شد. یک جمله، گلدان بود. یک شعر، پرده. یک گلایه، ترک دیوار. یک سالگرد، چراغی که دوباره روشن می‌شد. و یک سکوت طولانی، گرد و خاکی که آرام روی همه چیز می‌نشست.

او وبلاگ را ساخت؛ یا دست‌کم جهان اولش را او ساخت. آدرس، حال‌وهوا، رنگ، تصویر، آن سلیقه‌ی نرم و زنانه‌ای که در صفحه می‌نشست و آن را از یک فضای عمومی جدا می‌کرد. برای من، در آغاز، این کار بیشتر شبیه یک بازی عاشقانه بود. صفحه‌ای بود که او دوست داشت در آن بنویسد، من بخوانم، گاهی ذوق کنم، گاهی دلگیر شوم، گاهی نفهمم چرا کلماتش این‌قدر سنگین‌اند، و بعد دوباره زندگی ادامه پیدا کند. هنوز نمی‌دانستم همان صفحه‌ی کوچک، سال‌ها بعد تبدیل می‌شود به یکی از جدی‌ترین خانه‌های رابطه؛ خانه‌ای که گاهی ما را پناه می‌داد، گاهی علیه ما شهادت می‌داد، گاهی جای حرف زدن مستقیم را می‌گرفت، و گاهی آن‌قدر از خودمان راست‌تر می‌نوشت که دیگر نمی‌توانستیم به آسانی انکارش کنیم.

اولین جمله‌ای که در آن خانه نشست، از من بود. یا شاید بهتر است بگویم شعری از من در آستانه‌ی آن خانه گذاشته شد؛ چیزی از جنس زیبایی، دل، خانه، و آن خیال شیرینی که آدم در آغاز عشق دارد و فکر می‌کند اگر کلمه‌ای را درست بگوید، جهان هم ناچار است همان‌طور پیش برود.

نقش کردم رخ زیبای تو در خانه‌ی دل / خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بمانْد

آن روز، آن شعر شاید برای من بیشتر یک امضا بود. یک آغاز قشنگ. یک نشانه‌ی شاعرانه برای چیزی که هنوز نمی‌دانستم قرار است چقدر بزرگ شود. اما امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم چه شروع خطرناکی بود: خانه‌ی دل. انگار از همان اول ما به جای این‌که فقط با هم آشنا شویم، وارد خانه شدیم. خانه‌ای که هنوز در واقعیت وجود نداشت، اما در زبان ساخته شده بود. و زبان، اگرچه بی‌دیوار است، گاهی از دیوارهای واقعی پایدارتر می‌شود.

وبلاگ برای او طبیعی‌تر بود. انگار او از همان ابتدا بلد بود با کلمه‌ها زندگی کند. نه این‌که همیشه آرام بنویسد. نه. بعضی از نخستین نوشته‌هایی که خواندم برایم سنگین بود. گاهی تند بود، گاهی معترض، گاهی چنان از زخمی می‌آمد که من به جای آن‌که ذوق کنم، در خودم جمع می‌شدم. شاید انتظار داشتم صفحه‌ای که به عشق ما تعلق دارد، فقط جای نرمی و دوست داشتن و دل بردن باشد. شاید خیال می‌کردم وبلاگ، چون مشترک است، باید مثل اتاق نشیمنی باشد که همیشه مرتب است، نور دارد، گل روی میز دارد، و اگر کسی از بیرون نگاه کند، فقط زیبایی ببیند. اما او از همان ابتدا فقط برای زیبایی نمی‌نوشت. می‌نوشت چون چیزی درونش باید بیرون می‌آمد. می‌نوشت چون اگر بعضی احساسات در بدن بمانند، سنگ می‌شوند.

من این را آن زمان خوب نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم چرا این‌قدر سنگین؟ چرا این‌قدر تند؟ چرا صفحه‌ای که قرار است خانه‌ی ما باشد، گاهی بیشتر شبیه اتاق بازجویی می‌شود تا اتاق عشق؟ اما سال‌ها بعد فهمیدم نوشتن همیشه برای زیبا کردن رابطه نیست. گاهی نوشتن، رابطه را از خفگی نجات می‌دهد. بعضی آدم‌ها حرف را همان لحظه می‌زنند، گریه می‌کنند، فریاد می‌زنند، می‌خندند، تمام می‌شود. بعضی‌ها اما احساساتشان دیرتر به زبان می‌رسد. باید بنویسند تا بفهمند چه حس می‌کنند. باید جمله را روی صفحه ببینند تا بفهمند درونشان چه گذشته است. او از آن جنس بود. نوشتن برایش فقط انتقال پیام نبود؛ راه نفس کشیدن بود.

من در آغاز، بیشتر خواننده بودم. در آن خانه می‌چرخیدم، اما هنوز صاحب‌خانه نبودم. او دیوارها را چیده بود، پنجره‌ها را باز کرده بود، رنگ‌ها را انتخاب کرده بود، گاهی تصویر را عوض کرده بود، و من بیشتر کسی بودم که وارد می‌شود، نگاه می‌کند، گاهی لبخند می‌زند، گاهی دلگیر می‌شود، گاهی چیزی می‌گوید و بیرون می‌آید. این حس، سال‌ها بعد هم در من ماند: وبلاگ مال هر دوی ما بود، اما روح اولیه‌اش از او آمده بود. من در آن حضور داشتم، اما او نخستین کسی بود که آن خانه را به کلمه عادت داد. شاید برای همین، وقتی بعدها می‌گفتم وبلاگ خانه‌ی مشترک ماست، ته دلم می‌دانستم خانه‌ای است که او کلید اولش را ساخته و به دست رابطه داده است.

کم‌کم اما نوشتن به من هم سرایت کرد. نه یک‌باره. من از کودکی با کتاب بیگانه نبودم، با کلمه زندگی کرده بودم، اما این جنس نوشتن فرق داشت. نوشتن برای کسی که آدم دوستش دارد، مثل نوشتن متن کاری، یادداشت تحلیلی، ترجمه، یا حتی شعرهایی نیست که آدم برای خودش می‌نویسد و در کشوی ذهنش نگه می‌دارد. وقتی برای او می‌نوشتم، می‌خواستم بخواند. می‌خواستم در جمله‌هایم مرا ببیند. می‌خواستم اگر در گفت‌وگو نمی‌توانم درست برسم، از مسیر کلمه برسم. می‌خواستم جایی باشد که در آن، من کمی مرتب‌تر، کمی قابل‌فهم‌تر، کمی کم‌تر ترسیده، و شاید کمی بیشتر شبیه مردی باشم که دوست داشتم در نگاه او دیده شود.

نوشتن فاصله دارد. همین فاصله گاهی نجات‌بخش است. آدم وقتی می‌نویسد، می‌تواند نفس بکشد، جمله را برگرداند، کلمه‌ای را عوض کند، دردش را صیقل بدهد، خشمش را کمی آرام کند، یا دست‌کم آن را در شکلی بگذارد که کمتر شبیه ضربه باشد. شاید من هم از جایی فهمیدم که گفتن مستقیم، برای ما همیشه ساده نیست. حرف که روبه‌رو گفته می‌شد، بدن‌هایمان زودتر از کلمات دفاعی می‌شدند. نگاه، لحن، سکوت، تأخیر در جواب، همه چیز می‌توانست معنایی اضافه پیدا کند. اما نوشتن فرصتی می‌داد که آدم خودش را در شکل دیگری بفرستد. انگار به جای آن‌که با بدن لرزان، صدای گرفته و فک سفت روبه‌روی دیگری بنشیند، نامه‌ای از خودش می‌فرستاد؛ نامه‌ای که امید داشت آرام‌تر خوانده شود.

این امید همیشه درست از آب درنمی‌آمد. گاهی نوشته‌ها بیشتر آتش می‌زدند. گاهی جمله‌ای که نویسنده‌اش فکر می‌کرد مرهم است، برای خواننده تبدیل می‌شد به نمک. گاهی متنی که قرار بود بگوید من هنوز هستم، از آن‌سو این‌طور خوانده می‌شد که چرا باز هم فقط در کلمه هستی؟ چرا زندگی واقعی کجاست؟ چرا خانه هنوز صفحه است؟ چرا وعده‌ها در جمله‌ها پررنگ‌تر از جهان بیرون‌اند؟ و شاید همین جا بود که وبلاگ، با تمام زیبایی‌اش، کم‌کم دوچهره شد. هم پناه بود، هم سند تأخیر. هم خانه بود، هم یادآوری این‌که خانه‌ی واقعی هنوز نیامده است.

از یک جایی به بعد، وبلاگ شد زبان دوم رابطه‌ی ما. زبانی که گاهی از زبان اول صادق‌تر بود و گاهی خطرناک‌تر. بعد از قهر، بعد از دلخوری، بعد از سوءتفاهم، همیشه پیام مستقیم نمی‌آمد. گاهی متنی در وبلاگ می‌نشست. گاهی تصویری عوض می‌شد. گاهی عنوانی تغییر می‌کرد. گاهی جمله‌ای نوشته می‌شد که ظاهراً برای همه بود، اما فقط یک نفر باید می‌فهمیدش. رابطه‌های طولانی یک زبان پنهان پیدا می‌کنند؛ زبانی از نشانه‌ها. آدم‌ها دیگر فقط با جمله حرف نمی‌زنند. با سکوت حرف می‌زنند، با حذف، با برگشتن، با آخرین بازدید، با عوض کردن عکس، با آنلاین نبودن، با باز گذاشتن درِ صفحه‌ای که شاید طرف مقابل بیاید و بخواند.

وبلاگ در رابطه‌ی ما خیلی وقت‌ها چنین بود. یک پیام غیرمستقیم بود، اما از پیام مستقیم ماندگارتر. حرفی بود که شاید برای همه نوشته می‌شد، اما فقط یک نفر باید از آن زخمی می‌شد یا آرام می‌گرفت. این زبان دوم، گاهی زیبا بود. به رابطه عمق می‌داد. ما را از سطح پیام‌های روزمره بیرون می‌کشید و به جایی می‌برد که کلمات می‌توانستند چیزی بیشتر از خبر بدهند. اما همین زبان دوم، خطرناک هم بود؛ چون نشانه‌ها همیشه چندمعنا دارند. آدم مضطرب، نشانه را با ترس خودش می‌خواند. آدم رنجیده، کلمه را از میان زخم خودش تفسیر می‌کند. آدمی که می‌ترسد پاک شود، هر سکوت را مقدمه‌ی حذف می‌بیند. آدمی که می‌ترسد معطل مانده باشد، هر نوشته‌ی زیبا را گاهی به چشم وعده‌ای بی‌بدن می‌خواند.

من با نشانه‌ها زندگی می‌کردم. شاید بیش از حد. پیام، عکس، تاریخ، آرشیو، نوشته، بکاپ، جمله، حتی رنگ صفحه. وقتی اضطراب بالا می‌آمد، می‌خواستم بیرون از من چیزی باشد که ثابت کند رابطه واقعی است. شاید برای همین وبلاگ برایم فقط یک خاطره‌خانه نبود؛ سند بود. سند نه به معنای خشک و حقوقی کلمه، بلکه به معنای وجودی. یعنی اگر روزی کسی می‌گفت این رابطه فقط در ذهن تو بوده، می‌توانستم صفحه را باز کنم و بگویم نه، ببین، نوشته‌ایم، سال‌ها نوشته‌ایم، روزها را ثبت کرده‌ایم، تاریخ‌ها را نگه داشته‌ایم، خانه‌ای در کلمه ساخته‌ایم. اما سند هم همیشه آرام نمی‌کند. گاهی سند فقط نشان می‌دهد چقدر چیز برای از دست دادن وجود داشته است.

در همان سال‌ها، او در وبلاگ از خانه می‌نوشت. از همسر. از عروس شدن. از آینده. از چیزهایی که اگر از دور نگاه کنی شاید ساده به نظر برسند، اما در متن زندگی یک زن، می‌توانند تمام جهان باشند. من وقتی آن نوشته‌ها را می‌خواندم، فقط خوشحال نمی‌شدم. در من هم‌زمان چند حس بیدار می‌شد؛ شوق، ترس، شرم، گناه، مسئولیت، و آن میل قدیمی که می‌گفت بالاخره می‌توانم. می‌توانم این را به مقصد برسانم. می‌توانم روزی کاری کنم که این نوشته‌ها از صفحه بیایند روی زمین. می‌توانم دیوارهای واقعی بسازم برای خانه‌ای که او سال‌ها در کلمه ساخته بود. اما در کنار این میل، چیزی در بدنم جمع می‌شد. انگار آینده، هم دعوت بود، هم بازخواست.

گاهی وقتی از خانه می‌نوشت، دست‌هایم سرد می‌شد. فکم بی‌آن‌که بفهمم سفت می‌شد. انگشت‌هایم روی هم فشار می‌آمدند. چشمم روی جمله‌ها می‌ماند و ذهنم جایی میان عشق و ترس گیر می‌کرد. آن زمان شاید فقط می‌گفتم دلم گرفت. یا می‌گفتم عجب متن سنگینی نوشته. اما امروز بهتر می‌فهمم. بدن من زودتر از ذهنم می‌فهمید که میان خواستن و توانستن فاصله هست. من خانه را می‌خواستم. شاید از خیلی‌ها بیشتر. اما خواستن من با توانستن من هم‌زمان نبود. و این ناهم‌زمانی، شرم می‌آورد. آدم وقتی چیزی را واقعاً می‌خواهد اما نمی‌تواند به‌موقع بسازد، گاهی از خودش متنفر نمی‌شود؛ از خودش خجالت می‌کشد. خجالتی بی‌صدا، بی‌تماشاگر، اما فرساینده.

او می‌آمد و می‌نوشت. گاهی تند، گاهی نرم، گاهی امیدوار، گاهی زخمی. می‌رفت و باز برمی‌گشت. صفحه را عوض می‌کرد، تصویر را تغییر می‌داد، چیزی می‌نوشت که من باید می‌فهمیدم یا خیال می‌کردم باید بفهمم. من هم در این رفت‌وآمدها گرفتار همان جمله‌ی درونی بودم: بالاخره می‌توانم. این جمله برای من سال‌ها حکم دعا داشت. بالاخره می‌توانم درستش کنم. بالاخره می‌توانم خانه را بسازم. بالاخره می‌توانم خانواده‌ها را قانع کنم. بالاخره می‌توانم نشان بدهم این رابطه ارزشش را داشت. بالاخره می‌توانم به او بدهم آن چیزی را که در نوشته‌هایش می‌خواهد. اما بالاخره می‌توانم، هم امید بود، هم دام. امید بود چون مرا نگه می‌داشت. دام بود چون نمی‌گذاشت ببینم گاهی توانستنِ دیر، دیگر همان توانستن نیست.

در میانه‌ی همه‌ی این‌ها، خیال کودکی هم وارد رابطه شد. نام‌هایی برای فرزندانی که نبودند. نام پسری که شاید روزی می‌آمد. نام دختری که در خیال ما شیرین‌تر و زنده‌تر شد. دختری که حتی اسم خودش را درست نمی‌توانست بگوید و همین ناتوانی خیالی، او را واقعی‌تر می‌کرد. ما او را صدا می‌زدیم، درباره‌اش حرف می‌زدیم، با او بازی می‌کردیم، بی‌آن‌که وجود داشته باشد. این بخش از رابطه هنوز برای من از لطیف‌ترین اتاق‌های آن خانه است. شاید عجیب باشد که آدم از خیالی که هرگز به دنیا نیامده، با چنین اندوه و مهری یاد کند. اما بعضی خیال‌ها هم فرزند رابطه‌اند. در جهان به دنیا نمی‌آیند، اما در روان پدر و مادر خیالی‌شان زندگی می‌کنند.

من همیشه آرزوی داشتن دختر داشتم. شاید برای همین، آن دختر خیالی برایم فقط بازی نبود. نشانه‌ای بود از آینده‌ای که دوست داشتم. آینده‌ای که در آن ما از پیام و قهر و وبلاگ و کافه عبور کرده‌ایم و به اتاقی رسیده‌ایم که صدای کودکی در آن می‌پیچد. این خیال، هم شیرین بود، هم خطرناک. شیرین چون رابطه را از اکنونِ زخمی جدا می‌کرد و به فردایی گرم می‌برد. خطرناک چون هرچه آینده را پرجزئیات‌تر تصور کنی، اگر نرسد، سوگش واقعی‌تر می‌شود. آدم فقط چیزی را که داشته از دست نمی‌دهد. گاهی چیزی را که سال‌ها تصور کرده، چیزی را که برایش اسم گذاشته، چیزی را که در وبلاگ و مکالمه و خیال بارها به آغوش کشیده، سوگواری می‌کند.

وبلاگ پر بود از همین چیزها؛ چیزهایی که نبودند اما نوشته می‌شدند، و چون نوشته می‌شدند، نیمه‌واقعی می‌شدند. خانه‌ای که هنوز نبود، اما اتاق‌هایش در کلمات چیده می‌شد. زندگی‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده بود، اما در نوشته‌ها بوی غذا، خرید، خستگی روزمره، خنده، عروس شدن، و شاید صدای کودک داشت. شاید راز وبلاگ همین بود: ما پیش از آن‌که به زندگی برسیم، زندگی را تمرین کرده بودیم. در کلمات، بارها به هم رسیده بودیم، بارها دعوا کرده بودیم، بارها برگشته بودیم، بارها خانه ساخته بودیم، بارها از هم دور شده بودیم. و همین تمرین، هم رابطه را زنده نگه می‌داشت، هم گاهی جای زندگی واقعی را می‌گرفت.

یک نوشته هست که هنوز وقتی به یادش می‌افتم، چیزی در دلم تکان می‌خورد؛ نوشته‌ای درباره‌ی خانه‌ی مشترک. نه فقط به خاطر خود متن، بلکه به خاطر تمام جان و تلاشی که من می‌خواستم پشت آن بگذارم تا اتفاق بیفتد. خانه برای من آن روزها یک مکان نبود. می‌خواستم به خانه برسم تا ثابت کنم تمام آن نوشته‌ها فقط خیال نبوده است. می‌خواستم دیوارهای واقعی بسازم برای خانه‌ای که او در کلمات ساخته بود. می‌خواستم بگویم ببین، بالاخره رسیدیم. ببین، این همه صبر، این همه قهر، این همه برگشت، این همه هجده آذر، بی‌دلیل نبود. اما خانه، همان‌طور که بعدها فهمیدم، فقط با میل ساخته نمی‌شود. خانه زمان می‌خواهد، پول می‌خواهد، شجاعت می‌خواهد، صداقت به‌موقع می‌خواهد، بدن آرام می‌خواهد، خانواده می‌خواهد، و از همه سخت‌تر، دو نفری را می‌خواهد که هنوز وقتی به خانه می‌رسند، دلشان بخواهد در آن بمانند.

یک بار من آن خانه را پاک کردم. این جمله کوتاه است، اما کوتاه نیست. وبلاگ پاک شد؛ یا من پاکش کردم؛ و فقط من بکاپ کاملش را داشتم. بعدها همان بکاپ برگشت و خانه دوباره بالا آمد. از بیرون، شاید این فقط یک اتفاق فنی بود: حذف، نسخه‌ی پشتیبان، بازگردانی. اما در رابطه، هیچ حذف کردنی فقط فنی نیست. وقتی آدم چیزی را پاک می‌کند که سال‌ها نوشته، رنج، عشق، دعوا، امید، انتظار، تصویر خانه، تصویر کودک و تاریخ‌های مشترک در آن ذخیره شده، در حقیقت دارد با حافظه بازی می‌کند. آن زمان شاید من هم درست نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. شاید خشم بود، شاید ترس، شاید نیاز به کنترل چیزی که از دستم خارج شده بود، شاید تلاشی برای این‌که اگر خانه در واقعیت در دست من نیست، دست‌کم خانه‌ی کلمات را بتوانم ببندم. اما امروز می‌دانم پاک کردن، حتی اگر بعداً برگردانی، در حافظه می‌ماند. رابطه یادش می‌ماند که یک روز خانه‌اش از صفحه‌ی جهان حذف شد.

همین تجربه بعدها شکل‌های دیگری پیدا کرد. چت‌ها پاک شدند. پروفایل‌ها عوض شدند. بلاک‌ها آمدند. آخرین بازدید پنهان شد. انگار رابطه‌ی ما نه فقط در بودن و نبودن آدم‌ها، که در بودن و نبودن نشانه‌ها زندگی می‌کرد. هر حذف، یک مرگ کوچک بود. هر بازگشت، یک احیای موقت. هر بکاپ، تلاشی برای این‌که گذشته از دست نرود. هر صفحه‌ای که دوباره بالا می‌آمد، انگار می‌گفت هنوز چیزی باقی مانده است. اما باقی ماندن همیشه به معنای نجات نیست. گاهی فقط یعنی چیزی هنوز تمام نشده که بتوانی از آن عبور کنی.

وبلاگ، برای من، خانه‌تر از هر چیز در میانه‌ی رابطه بود. نه فقط نوشته‌های اول، نه فقط سالگردها، نه فقط بله‌برون، نه فقط دعواها. میانه‌ی رابطه جایی بود که وبلاگ بیش از همه واقعی شده بود؛ نه کاملاً رؤیا، نه کاملاً ویرانه. جایی که عشق هنوز نفس می‌کشید، اما زخم‌ها هم حضور داشتند. شاید چون حقیقت رابطه‌ها معمولاً در میانه‌شان است؛ نه در آغاز که همه‌چیز روشن است، نه در پایان که همه‌چیز یا سیاه می‌شود یا مقدس. در میانه، آدم‌ها همدیگر را بیشتر می‌شناسند، بیشتر زخم می‌زنند، بیشتر می‌مانند، و بیشتر نمی‌فهمند چرا هنوز نمی‌روند.

من از عمیق نوشتن او هیچ‌وقت واقعاً نترسیدم. دلگیر می‌شدم، زخمی می‌شدم، گاهی حس می‌کردم ناعادلانه نوشته، گاهی در برابر جمله‌هایش دفاعی می‌شدم، اما از عمقش نمی‌ترسیدم. عمق برای من همیشه جذاب بود. شاید چون خودم هم در عمق دنبال چیزی می‌گشتم. فرق ما این بود که او زودتر در کلمه خانه ساخته بود و من دیرتر فهمیدم کلمه فقط تزیین رابطه نیست؛ می‌تواند ستون باشد. شاید اگر او نبود، من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم نوشتن می‌تواند جایی باشد که آدم بعد از فروپاشی، تکه‌های خودش را در آن جمع کند.

سال‌ها بعد، وقتی وبلاگ را باز کردم، دیگر آن مرد اول نبودم. آن صفحه هم همان صفحه‌ی اول نبود. تصویرش عوض شده بود، عنوانش بارها جان تازه گرفته بود، رنگش مانده بود یا تغییر کرده بود، نوشته‌ها روی هم نشسته بودند؛ عشق، گلایه، خانه، کودک خیالی، پدرها، مادرها، دعاها، نفرین‌ها، بله‌برون، بیماری، مرگ، دیر شدن. صفحه دیگر فقط وبلاگ نبود. آرشیوی بود از آدم‌هایی که ما بودیم و دیگر نبودیم. هر نوشته مثل عکسی بود از نسخه‌ای قدیمی. بعضی عکس‌ها زیبا بودند. بعضی ناخوشایند. بعضی تار. بعضی چنان روشن که نگاه کردن به آن‌ها درد داشت.

و با این همه، من هنوز آن خانه را دوست دارم. حتی اتاق‌های تاریکش را. حتی نوشته‌هایی را که روزی مرا به‌هم ریختند. حتی جمله‌هایی را که در لحظه‌ی خواندنشان احساس کردم ناعادلانه‌اند. چون هرکدام ثابت می‌کنند چیزی بوده. ما بوده‌ایم. شاید به خانه نرسیدیم. شاید دیر رسیدیم. شاید در راه، آن‌قدر خسته شدیم که وقتی درِ خانه نزدیک شد، بدن‌هایمان دیگر مثل قبل همکاری نکردند. اما آن وبلاگ می‌گوید این رابطه فقط خیال یک نفر نبود. دو نفر سال‌ها در کلمه‌ها زندگی کردند. یکی بیشتر ساخت، یکی دیرتر وارد شد، یکی بیشتر نوشت، یکی بیشتر خواند، یکی گاهی پاک کرد، یکی دوباره ساخت. اما خانه، با تمام زخم‌هایش، ماند.

شاید به همین دلیل است که امروز این کتاب را می‌نویسم. این کتاب از دل همان خانه می‌آید. از دل همان شال نارنجی، همان اولین شعر، همان صفحه‌ی نرم، همان نوشته‌های تند، همان خانه‌ی مشترک، همان دختر خیالی، همان بکاپی که اجازه نداد همه‌چیز برای همیشه پاک شود. من حالا می‌فهمم بعضی رابطه‌ها پیش از آن‌که به نتیجه برسند، زبان می‌سازند. و اگر زبان ساخته باشند، حتی وقتی رابطه از بیرون تمام شود، هنوز می‌شود در زبان، آن را فهمید.

وبلاگ خانه‌ی اول ما بود. خانه‌ای از جمله‌ها. خانه‌ای که سقف نداشت، اما آسمان داشت. خانه‌ای که درش همیشه باز نبود، اما هر وقت باز می‌شد، چیزی از گذشته بیرون می‌آمد و می‌گفت: این‌جا روزی دو نفر، با تمام ناتمامی‌شان، تلاش کردند عشق را بنویسند. و شاید نوشتن، اولین شکلِ خانه ساختن بود.