<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بنام عشق</title>
<link>https://thisage.blogfa.com</link>
<description>روایت یک عشق</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 30 Apr 2026 13:11:55 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کلیدی که دیر به دستت رسید</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/627</link>
<description>فصل پنجم کلیدی که دیر به دستت رسید اولین جاهایی که چند ساعت برای ما نقش خانه را بازی می‌کردند، چیزی در جانم روشن می‌کردند، هم می‌لرزاندند. روشن می‌شدم، چون قرار بود برای چند ساعت جهان بیرون پشت در بماند؛ نه میز کافه‌ای باشد که زمان را کوتاه کند، نه نگاه غریبه‌ای باشد که بدن آدم را جمع کند، نه خیابانی که مدام یادآوری کند باید برویم، نه خداحافظی‌ای که از همان لحظه‌ی سلام، مثل سایه کنارمان نشسته باشد.</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 13:11:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/627</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی‌ای که خانه نداشت</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/626</link>
<description>فصل چهارم زندگی‌ای که خانه نداشت سال‌هایی بود که ما زندگی را زندگی می‌کردیم، بی‌آن‌که خانه‌ای داشته باشیم. این جمله شاید در نگاه اول تناقض داشته باشد، اما رابطه‌ی ما پر از همین تناقض‌ها بود. ما زیر یک سقف نبودیم، اما بسیاری از روزهایمان با هم معنا می‌گرفت. نام رسمی نداشتیم، اما در جان همدیگر جا داشتیم. خانواده‌ها هنوز همه‌ی درها را باز نکرده بودند، اما ما هر بار راهی پیدا می‌کردیم؛ با کافه، با ماشین، با تماس، با وبلاگ، با پیاده‌روی، با شوخی، با قهر، با</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 22:05:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/626</guid>
</item>
<item>
<title>پنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارند</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/625</link>
<description>فصل سوم پنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارند پنجشنبه‌ها برای ما فقط یک روز هفته نبودند. در تقویم، مثل همه‌ی روزهای دیگر بودند؛ بعد از چهارشنبه می‌آمدند و قبل از جمعه می‌رفتند. اما در زندگی ما، پنجشنبه‌ها کم‌کم از تقویم بیرون آمدند و تبدیل شدند به جایی برای زندگی کردن. نه زندگی کاملاً واقعی، نه فقط قرار عاشقانه. چیزی عمیق‌تر میان این دو. انگار هفته با تمام شلوغی، کار، فاصله، پیام، نگرانی، سکوت‌های کوتاه و انتظارهای بلندش، خودش را جمع می‌کرد تا چند ساعت جا</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 22:02:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/625</guid>
</item>
<item>
<title>خانه‌ای از جمله‌ها</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/624</link>
<description>فصل دوم خانه‌ای از جمله‌ها روزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را نگه دارد. من آن زمان هنوز نمی‌فهمیدم بعضی صفحه‌ها فقط صفحه نیستند. بعضی صفحه‌ها اتاق‌اند. بعضی‌ها انباری خاطره‌اند.</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 10:27:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/624</guid>
</item>
<item>
<title>۱۸ آذر؛ روزی که افسانه شروع شد</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/623</link>
<description>فصل اول ۱۸ آذر؛ روزی که افسانه شروع شد از آن روز، پیش از هر چیز، رنگ نارنجی در من مانده است. عجیب است که حافظه، وقتی می‌خواهد یک زندگی را از میان ازدحام سال‌ها نجات دهد، گاهی به جای چهره، رنگ را نگه می‌دارد؛ به جای جمله، نور را؛ به جای تمام یک نمایشگاه، شالی را که دور گردن کسی بوده و شاید همان لحظه برای خودش فقط تکه‌ای از لباس بوده است. اما برای من، آن شال بعدها از یک تکه پارچه بیرون آمد و تبدیل شد به نشانه.</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 22:21:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/623</guid>
</item>
<item>
<title>خانه‌ای که در من ماند</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/622</link>
<description>خانه‌ای که در من ماند روایت یک عشق، یک تعلیق، و بازگشت به خویشتن مقدمه آرشیوی که هنوز نفس می‌کشید من هنوز نمی‌دانم عشق را می‌شود دوبار زندگی کرد یا نه. شاید آدم در سال‌های بعد دوباره کسی را دوست بدارد، دوباره برای صدایی منتظر بماند، دوباره کنار کسی بنشیند و از بخار چای، از لرزش آرام قاشق در استکان، از نوری که روی مچ دستی افتاده، حس کند چیزی در جهان از نو شروع شده است. شاید حتی دوباره خانه‌ای ساخته شود؛ خانه‌ای واقعی، با کلید، پرده، آشپزخانه، بوی غذا، صدای</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 15:31:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/622</guid>
</item>
<item>
<title>و تمام..</title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/621</link>
<description>۵اسفند و سالگرد اون روز... شاید این اخرین پست اینجا باشه و شاید هیچ وقت هیچ گذری دیگه به این سمت نیفته اما... خیلی حرفا هست که دیگه مهم نیست... خیلی چیزا رو فهمیدیم اما مهم نیست... تمام شد.. خراب شد تصویرش.. هیچ وقت نمی بخشمت...هیچ وقت</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:51:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/621</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/620</link>
<description>پارسال توو همین روز یعنی ۱۲ آبان اومدم نوشتم هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه... امسال ۱۲ آبان ما باهم خیلی اومدیم جلو و امروز محمد حسابی دیگه بزرگ و معروف شده که براش خیلی خوشحالم امیدوارم ۱۲ ابان سال دیگه اون اتفاقی که خودش منتظرشه براش بیفته و حسابی بدرخشه</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2025 20:37:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/620</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/619</link>
<description>از دیروز که حال روحیم خیلی بد بو به پیشنهاد بچه ها پوکساید رو شروع کردم و امروز یکم اروم تر شدم..سیگار پشت سیگار میکشیدم و فکر میکردم..مرور میکردم..و فقط به یه چیز میرسیدم که محمد به طرز عجیبی دنبال بهانس و این بهانه رو من قبلا هم توو رفتار محمد دیده بودم،منظورم از قبلا سالها پیش بود..همون سالهایی که متوجه شدم کسی توو زندگیش هست..این بهانه ها جنسش از حضور کس دیگه ای میاد..تو وقتی پشتت به کسی گرم باشه راحت میری و پشت سرت رو هم نگاه نمیکنی..شایدم اشتباه</description>
<pubDate>Wed, 15 Oct 2025 22:08:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/619</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://thisage.blogfa.com/post/618</link>
<description>روز دختره و من دلم خواست که مرخصی بگیرم تا یه روز شبیه روزی زندگی کنم که همیشه آرزوش رو داشتم..اونم اینکه جای هول هولکی حاضر شدن خیلی اروم حاضر شم و برم باشگاه.. روز دختره و دارم مرور میکنم که ای داد بیداد..چهقدر من دارم شبیه مردا میشم..فکر خرید ویلا و کسب و کار دوم،عوض کردن شغل کارمندیم،اجاره خونه...اینا یه زمون مردونه نبود!؟نه..الان دیگه نیست..برای بعضی دخترا هیچ وقت زندگی جوری پیش نمیره که بتونن همیشه ناز و شیک باشن و مثل فردا که میخوام شیک برم باشگاه</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2025 22:29:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>thisage</dc:creator>
<guid>thisage.blogfa.com/post/618</guid>
</item>
</channel>
</rss>
